با خود گفیتم حال که بعد از مدت ها آمده ایم آن هم با دلی خسته و لبی بسته!از روزگاری که مردمان را یارای نفس نیست و آدمیان نه خسته از خود که در حیرتند از روزگاری که در آن گدایان معتبر می گردند و بزرگی و آزادگی در برابر پای خوکان به زمین در می غلتد و خداوند زمین را با همه ی زمینیان به حال خود رها کرده و بی هیچ غمی مشغول آفرینش موجودات بی دردسری است که نه سقوط کنند و نه هبوط!سوار اسب چوابی خود شویم و فارغ از عالم و آدم برای خود به همان راه برویم که از آن آمده بودیم. اما افسوس که به هر کجا رویم این احساس گناه رهایمان نکرده و صدایی ضعیف گویی از بن چاهی عمیق بر می آید که عمر بشد!که یعنی زندگی از دست رفت!که فرصت ها همچون ابر در گذرند! و ناگهان به خود می آییم که اینجا کجاست؟ و صدای ضعیف می گوید اینجا! می گوییم چه زمانی است؟ می گوید : اکنون! می گوییم ما کیستیم؟ می گوید همین لحظه! خود را نهیب می زنیم،همچون آن شیخ که بوسهل را و غرش می کنیم که در تمام کار ها نا تمامی!و عصبانیت را در خود بیدار می کنیم با این یک جمله که از روزگار جوانی در مغزمان جا خوش کرده و بی درنگ به فکر فرو می رویم که و روزگار جوانی این جمله چه وقت بود؟ و آن قصه ی حسنک وزیر چه بود و این گونه می شود که باز هم دست به دامان گوگل السلطنه شده بر اسب او پریده و به تاخت به آن دوران سفر کرده و به دنبال آن یک جمله و برای اثبات آنکه نه ناتمام که خیلی هم تمامیم یعنی  اندشیم!کل داستان را از ابتدا تا به آخر می خوانیم و اندوهی دوباره سرتاپای وجودمان را فرا می گیرد و با وجود آن همه اندوه سواران را فراموش نکرده و سوغاتی را هم فی الفور برای آنان می آوریم!

 

http://www.laktarashi.blogfa.com/post-133.aspx

 



تاريخ : پنجشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٩ | ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()