در تمام این مدتی که از دنیای مجازی دور بودم دلم می خواست بیام سوار اسب چوبی بشم و اونچه که به طرزی ناخودآگاه در معرضش قرار گرفتم رو با بقیه سواران در میون بگذارم. مطالب و سوژه های قدیمی تر شامل مرور زمان شدن و نوشتنشون زمان گیره. اما جدیدترین سوژه همین عنوان این مطلبه. یعنی به چالش کشیده شدن، حال یا توسط خودتون یا اطرافیان یا حتی بخت و اقبال یا شاید کائنات! در همین افکار بودم که در یکی از وبلاگ ها این شعر زیبا رو خوندم و به نظرم دقیقا با این مفهوم عجین بود. اینکه یک چالش چقدر می تونه زیباباشه!

 کاش چون پاییز بودم….کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزوهایم یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشک هایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه…چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پرشور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند،شعری آسمانی
در کنارم قلب شعله می زد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه ی من….
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دل های خسته
پیش رویم
چهره ی تلخ زمستان جوانی
پشت سر:
آشوب تابستانی عشقی ناگهانی
سینه ام:
منزلگه اندوه درد و بد گمانی
کاش چون پاییز بودم….کاش چون پاییز بودم

                                                             فروغ فرخزاد



تاريخ : جمعه ٢٦ آذر ۱۳۸٩ | ٢:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()