منتظرم تا رودخانه عبور کند

رودخانه می ایستد،

مثل ماشینی پشت چراغ قرمز!

نگاهم ناخودآگاه به برگهای سبز درختان می افتد

راه می افتم

قدم می زنم

می گذرم

و دور می شوم

کودکی در درون من است

که از بیراهه رفتن هایم خسته شده،بهانه می گیرد!

گریه اش اشک به چشمانم می آورد.

دوباره موزیک تمام می شود!

کلمه ها مثل کارگران کارخانه ای که سوت پایان کار را زده باشند،

دست از کار کشیده،

به خانه های خود می روند!

من تنها در کارخانه ای خالی،

در کنار انبوهی از محصولات بسته بندی شده ایستاده ام!

در سکوتی مبهم صدای ذهن خودم را می شنوم که می پرسد:

من هم باید بروم؟!

کودک سرش را بلند می کند

نگاهم می کند

انگار می گوید من همین جا می مانم،خسته و گرسنه ام

با وجود تمام تردیدهایم، آرام و مطمئن نگاهش می کنم

لبخند می زنم

می گویم نترس من کنارتم.

صدای تیک تاک ساعت می آید

به اطراف نگاه می کنم،ساعتی نمی بینم

برای اینکه صدای تیک تاک دیوانه کننده را در آن سکوت محض نشنوم

 آهنگ های ضبط شده ی مغزم را فعال می کنم!

بی درنگ این آهنگ می آید:

 

یکی هست

تو قلبم

که هر شب واسه اون می نویسمو اون خوابه

نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی تابه

یه کاغذ

یه خودکار ،

دوباره شده همدم این دل دیوونه

یه نامه که خیسه ، پر از اشکه و کسی بازم اونو نمیخونه

یه روز همین جا ، توی اتاقم ، یه دفعه رفت آره میره چیزی نگفتم

آخه نخواستم دلشو غصه بگیره

گریه میکردم ، درو که می بست ، میدونستم که می میرم

اون عزیزم بود نمیتونستم جلوی راهشو بگیرم

میترسم یه روزی برسه که اونو نبینم بمیرم تنهاا خدایا کمک کن نمیخوام بدونه دارم جون میکنم اینجا

سکوت اتاقو داره میشکنه تیک تاک ساعت رو دیوار دوباره نمیخوام بشه باور من که نمیاد انگار

یه روز همین جا ، توی اتاقم ، یه دفعه رفت آره میره

چیزی نگفتم آخه نخواستم دلشو غصه بگیره

گریه میکردم ، درو که می بست ، میدونستم که می میرم

اون عزیزم بود نمیتونستم جلوی راهشو بگیرم ...

 

چنیدن ساعت گذشته،

نیمه شب است

کودک آرام در آغوش درونم به خواب رفته است

 

 

 



تاريخ : یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩ | ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()