سلام ، دیروز اتفاق باور نکردنی ای برام افتاد تو تاریکی شب صدای آشنایی رو شنیدم که گفت:

 

صدام کردی صدام کردی نگو نه ؛

سارا : یعنی کی می تو نه باشه این وقت شب

 ابی : صدای آواز منه تو کوچه پرسه می زنه.

سارا : شما ؟ آقای ابی؟ من چنین جسارتی نکردم ،  شما سرورید.

ابی : ای طلا بانوی ناب خاوری ، بسه تن دادن به نا برابری . چه کسی گفته من از تو بیشترم ؟ چه کسی گفته تو از من کمتری؟ صدام کردی صدام کردی نگو نه ؛

سارا : نگم نه ؟ یعنی به همه؟

ابی : به سکوت و شب بگو نه ، بگو نه که عاشقی آسون شه. بگو نه به خط کشیدن رو پر پرواز رویا . بگو آره به ستاره بذا از صدات یخ شب وا شه. بگو آره به ترانه . بگو نه به رمز و راز و به اشاره ها بگو نه.

سارا : OK, تکلیفم معلوم شد. اما من کی و کجا صدات کردم؟

ابی : تو از خاموشی دلگیر رویا صدام کردی صدام کردی دوباره ،صدا کردی منو ازبغض مهتاب از اندوه شب و اشک ستاره،

سارا : آره  ، پس شنیدی ؟ چقدر فریاد می زدم اگر چه خسته و خاموش بودم. خیلی ممنونم . اما الان دیگه دیر وقته ، من باید برم.

ابی : از رفتنت من پر میشم از شب ، شب دلهره شب اضطراب .

سارا: خب فکر کن منی نیست.

ابی : وقتی تو نیستی ، گم میشه آفتاب. خاکستر میشه حریر مهتاب. وقتی تو نیستی دنیا شب میشه شب از دل من شب تا همیشه.

سارا : کاش تو عاشقم بودی

ابی : هیشکی عاشقت این جور که منم نبود و نشد لاف نمیزنم.

سارا : اگه عاشقی پس چرا دیگه نمی خونی واسه من تو این سر دنیا ؟

ابی : بی تو نه صدا مونده نه آواز نه اشک غزل نه ناله ساز.

سارا : oh my god؛ منو ببخش . به خاطر این حرفا که تو منو تنها نمی ذا ری....؟

ابی : من از تویی که بد کردی با من گله می کنم دل نمی کنم.

 



تاريخ : دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٥ | ٩:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()