عنوانش رو هم خودش انتخاب کرده، خود فرانک همون که پست بعدی رو نوشت. خیلی سریع و از اعماق چشمه ی احساسش. وقتی کاغذ رو داد به دستم دلم می خواست گریه کنم ولی امکانش نبود. به خودم مسلط شدم و گفتم تو برام ی پست نوشتی!خودش گفت بذارم توی وبلاگم. گفتم بیا تو هم وبلاگ بساز. تو استعدادش رو داری. نمی دونم چرا خواست من براش بنویسم اما من خیلی خوشحال شدم. دل نوشته فرانک رو می ذارم در پست جداگانه ی بعدی

امروز از صبح حال خوشی نداشتم. همیشه که قراره شلوغ بشه من این جوری می شم. یجور حس پوچی مبهم تمام وجودم رو می گیره. امروز به این فکر کردیم که اگه سال 2012 واقعا آخرین سال یا به عبارتی همون قیامت باشه چی؟ خیلی جالبه! اصلا نمی ترسیم!حتی یک لحظه هم فکر نمی کنیم که برای ما بد بشه!فکر می کنیم ما جزو خوبای روزگاریم! شاید همین جرقه های کوچیک کم کم دلم رو آشوب کرد. وقتی می خواستیم برگردیم دیدم اصلا خودم نیستم. خودم یجا توی هپروت گم شده بود منم داشتم دنبالش می گشتم. نمی دونستم این چه حالیه! فقط ی آن به این فکر کردم که اگه خودمو پیدا نکنم چی؟!



تاريخ : یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩ | ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()