این دل نوشته همون طور که در پست قبلی اشاره کردم توسط دوست خوبم فرانک به دست اسب چوبی رسیده که واقعا برام سبب خیر شد چون مدت ها بود به اسب چوبی سر نزده بودم و شما ها رو از خودم رنجوندم. می خوام قول بدم که دیگه زود به زود میام سر می زنم ولی ته دلم انگار مطمئن نباشم یا انگار از آینده بترسم، نمی تونم فعلا قول بدم ولی قول می دم به وبلاگ تک تکتون سر بزنمزبان دوستون دارمقلب

نوشته شده توسط فرانک:

همزاد

از ته دل فریاد می زنی نه! نه! با تو می جنگم، تو را شکست می دهم ولی او با آن چهره معصوم و مکار به عبث بودن اندیشه ات پوزخند می زند.

از همان ابتدا که کوچک بودی او بزرگ بود. به نیروی درونت غره بودی و می پنداشتی نمی تواند کاری از پیش ببرد. راه و بیراهه را برای رسیدن آزمودی و ندانستی که او آنجا .... در انتهای همین جاده با آن چهره معصوم و مکارش در انتظار توست که بیائی.

راهت را عوض می کنی، می دوی، می گریزی ... نه نه با تو می جنگم، تو را شکست می دهم، تو را نمی خواهم.... ولی از هر کجا که می روی به او می رسی. او با آن ابهت و ابهامش در انتهای تمامی جاده های زندگی توست، همه راه ها به او ختم می شود.... از دور او را نگاه می کنی، آنقدر ها هم که فکر می کردی مخوف نیست؛ صبور و مرموز...

کوله بار رویاهای رنگینت را به سوئی می افکنی و می روی. می روی و می روی تا به او برسی، به او که از همان ابتدا با تو بود. تو می خواستی از او بگریزی ولی سرنوشت او را همزادت آفریده بود.

حالا دیگر در آغوشش آرام بگیر. دست و پا نزن. در مآمن خود بمان. بمان و از آغوش او در سکوت و اجبار به کوله بارت نگاه کن...

کوله باری که افکنی اش... کوله باری که در کنار جاده آنقدر می ماند تا به خاک برسد، به آن که همزاد اوست.

 



تاريخ : یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩ | ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()