دلش می خواد بباره

انگار که همیشه از روز ازل ابر بهار بوده باشه!

توی خونه بوی سوپ پیچیده و الان دم دمای افطاره و دیگه این روزها کمتر کسی رو میبینه که روزه باشن ولی خب هنو اونقدر کافر نشدن که افطاری هم نخورن و بنابراین همزمان سفره ی افطار هم داره گسترده میشه! سارا یادش نمیاد گربه ها سوپ دوست دارن یا نه؟ سارا چند ثانیه ای فکر می کنه! یادش نیست گربه ندارن! یعنی هیچ وقت نداشتن ولی همین الان یادش میاد که برای گربه هاش یکی سفید یکی سیاه که خیلی کوچولو و ناز بودن لقمه نون و پنیر درست کرده بود بعد یکی از اونا دستشو گاز گرفت ولی دیگه یادش نیس گربه سیاه بود یا سفید...

صدای موزیک قشنگی آروم از اسپیکر پخش می شه! کنسرت یانی! سارا چقدر یانی رو دوست داره! و ناگهان ی ویولون نوازی با همون آرشه اش انگار داره میگه افسوس ایران من....آه ایران من.... سارا اینجا نیست.... سارا در زمان گم شده ....... ایرانش همیشه ویران شده ...... سارا رفته تخت جمشید.... همیشه جنگ ... نابودی .... صورتش خیسه چشاش مثل ابر بهاره! سارا اینجا نیست سارا یادش نیس الان باید کجا باشه.... صدای تشویق و کف دست زدن رو میشنوه سارا ولی دستاش روی گونه هاشه ... اشکاشو پاک می کنه .... یکی بود در این روزها انگار رفت ....انگار صورتش رو ابرا نقاشی شده به سارا نگاه می کنه ... خورشید توی آسمونه ... انگار ظهر باشه ... انگار هنوز روز باشه .... تمام صورت سارا گرم میشه ... سارا نمی دونه الان باید کجا باشه ... ولی می دونه فردا باید به دنیا بیاد ... ی صدایی انگار بهش می گه نیا ...... میگه همون جا که هستی بمون .... می گه این چه جهانی است که نوشیدن می نارواست؟! سارا داره می بینه جهان خیلی بزرگه .... خیلی خیلی بزرگ! اونقدر که همه می شن یه نقطه ... بعد صدا ها دور و دورتر میشه .... یهو صورتش می خوره محکم به یک گلوله ی نرم ... سرش رو بلند می کنه و افتاده زیر ی ساقه ی گل رز! بدون اینکه هیچ کدوم از اون خارها به تنش فرو بره. سارا اونقدر اشک ریخت که فردا شبنم گلبرگ شد!



تاريخ : جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠ | ٧:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()