دمپایی هایم را لنگه به لنگه به پا می کنم

روی لبه ی پنچره می شینم و به عبور آدم ها در خیابان نگاه می کنم

چند شاخه گل به دست گرفته ام و هر کسی از زیر این ساختمان پنج طبقه می گذرد سلامش می دهم و لبخند می زنم

گاهی مردی سر بلند می کند و گاهی زنی به ترحم لبخند پس می دهدم

اما آن قدر عاقل شده ام که هیچ کس دیگر به من نمی گوید دیوانه



تاريخ : جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ٥:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()