یه میز نهارخوری چوبی با آدمای دورش تصویری شبیه شام آخر مسیح در وسط اتاقی که هنوز از هوای تازه ی وارده شده در اون از پنجره ای که ناگهان باز شده بود سرد بود و هنوز پرده ی آویخته اش با ورود باد تکون می خورد و مهمونی ای که هنوز شروع نشده بود یا شاید داشت تموم می شد که من وارد شدم. اوضاع به هم ریخته ای بود احساس کردم بی موقع وارد شدم. انگار داشتن صحبت هایی می کردن که به خاطر ورود من قطع شد. اون می خندید و از بهت من هیجان زده بود. همیشه از اینکه دیگران رو شوکه و غافلگیر کنه لذت می برد. نگاهش کردم که ازش بپرسم از کجا اومدی توی اتاق که ناخودآگاه پنجره ی نیمه باز و هوای سرد و طراوت لبخندش بهم فهموند که از پنجره اومده! با تعجب رفتم ببینم فاصله تا پائین ساختمون چقدره یهو یه صدایی اومد انگار طوفان شن شده باشه و ذرات شن دونه دونه بخورن به شیشه. ترسیدم نزدیکتر برم و خودم با چشمای خودم دیدم که خانمی که مانتوش شبیه مانتو من بود دیگه سر جاش نبود در عین حال که مانتوش بدون هیچ جسمی روی صندلی نشسته بود درست انگار کسی توش باشه. اما هیچکس روی صندلی نبود انگار اون ذرات شن همون خانمی بودن که روی صندلی نزدیک تر به پنجره نشسته بود و از اینکه دید من دارم نزدیکش می شم سراسیمه محو شده بود! با دیدن این صحنه دیگه نتونستم طاقت بیارم. جیغ زدم و خواستم از اتاق برم بیرون اما پدربزرگم روی زمین درست پایین میز نهار خوری دم در نشسته بود. رفتم بغلشو گفتم اون خانمه رو دیدی از پنجره رفت؟ هیشکی رو اون صندلی نیست. اون مانتو خالیه! وقتی این حرفا رو می زدم انگار روح اون ذرات شن داشتن از پشت سر منو می کشیدن. من دستامو گرفته بودم جلوی صورتم تا هیچی نبینم. پدر بزرگ هم دستشو انداخته بود دور شونه هامو انقدر قوی و انقدر مهربون بود که دیگه هیچ ترسی نداشتم...



تاريخ : جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()