هر چی بهش زنگ زد جواب نمی داد! درست از دم در خونه که پاشو بیرون گذاشت شروع کرد به تماس گرفتن و هر بار تا آخرین بوق گوشش به تلفن لعنتی چسبیده بود که جوابی بگه سلام من حالم خوبه نگران نباش! یا حتی یه صدایی از اون ور جوابش رو بده که با صاحب این خط چه نسبتی دارین؟ اما تا رسید سر خیابون هیچ خبری نشد! با خودش می گفت اگه اتفاقی نیفتاده بود حتما با دیدن سی و نه بار تماس بی پاسخ به عقلش می رسید زنگ بزنه و از نگرانی درش بیاره! اما باز به خودش دلداری می داد که به خاطره اون مزاحمه که ساعت دو نصفه شب زنگ می زنه گوشیش رو گذاشته رو سایلنت و نمی شنوه! یا شاید با مترو داره میاد و مترو هم که شلوغ و خلاصه نمی تونه جواب بده! اصلا شاید رفته کلانتری اون شماره رو شناسایی کنه. نفهمید چطوری رسید تا میدون و سوار اتوبوس شد. اتوبوسی که تا سقف پر بود و با اینکه تعادلی برای ایستادن نداشت اما هیکل زن های چاق از هر تکان اتوبوس محفوظش نگه می داشت. در همین حال بی تعادلی باز هم به زنگ زدن ادامه می داد و باز هم کسی جوابی نداد. گرمای اول صبح و بوهای قاطی شده مردان و زنان به هم فشرده شده ی اتوبوس و نگرانی و بقض داشت خفش می کرد! آخه یعنی چی؟ اون که همیشه با اولین زنگ جواب می داد! حتما اون تهدیدها یه کاری دستش داده! نکنه کشتنش! راستی از دیشب دیگه جوابی نداده! نکنه اصلا نرسیده خونه! مگه میشه اینهمه تماس رو ببینه و هیچ عکس العملی نشون نده! نکنه اصلا گوشی باهاش نیست! نکنه گوشیشو زدن..."خدایا فقط تو از همه چی باخبری تو همه چی رو می دونی تو همیشه بیداری تو پناه دهنده ی مایی تو می دونی الان اون کجاست تو می دونی اون در چه حالیه خدایا خودت کمکم کن ...."

مطمئن بود بعد اونهمه درد و دل با خدا دیگه اون گوشیشو جواب می ده مطمئن بود اونهمه حس نورانی کار خودشو می کنه فقط یهو به این شک می کرد که چرا هر بار خواست آیه الکرسی رو بخونه آخرش یادش نمی اومد اصلا نمی تونست تا آخر تمرکز کنه هربار می رسید به آخرش فکرش می رفت یجایی و دوباره به خودش می اومد و می فهمید نتونست تا آخر بخونه تا اینکه رسید به چهارراه و باید پیاده می شد. گوشی رو پرت کرد توی کیف تا بتونه یه دویستی پیدا کنه و کرایه اتوبوس رو بده اما هر چی می گشت جز صدوپنجاه تومن پول خردی پیدا نکرد! یه دوهزارتومنی برداشت بده به راننده که در آخرین لحظه با پیدا کردن یه پنجاه تومنی دیگه مشکل حل شد و دیگه مجبور نبود چندین دقیقه معطل گرفتن بقیه پول بمونه! در حالی که زیاد حواسش به موتوری ها و ماشین های پشت چراغ قرمز نبود از خیابون رد شد و در همون حال توی کیف شلوغش با استرس دنبال گوشی می گشت که نکنه درست همین الان که گوشی دستش نبوده بهش زنگ بزنه و از اون طرف اون نگران بشه! بالاخره گوشی رو پیدا کرد اما بازهم خبری نبود. فشار بغض اشک ها رو تا پایین پلک هاش کشونده بود اما خیلی سعی می کرد گریه نکنه تا همین یذره ریمل که از دیشب رو مژه هاش مونده بود پاک نشه که مثه درمونده ها به نظر برسه! باز هم خدا خدا می کرد و حتی اون صدای توی مغزش هم دیگه هیچ حرفی نمی زد. حس تنهایی شدیدی بهش دست داد. دلش می خواست داد بزنه بگه کمک! خدایا کمکم کن! من تنهام! تنهای تنها! یعنی یه نفر از اینهمه آدمی که از کنارم رد می شه از اینهمه مردی که توی چشام زل می زنه از این همه زنی که از سر تا پامو ورانداز می کنه یعنی یک نفر نمی گه آخه چه مرگته که مثه مرغ پرکنده اون گوشی از دستت نمی افته و یعنی یه نفر نیس که کمکم کنه! خدایا پس کجایی؟!کجاییییییییییییییی؟!

رسید سر چارراه و با خودش فکر کرد اگه اونایی که تهدیدشون کردن بیان دفتر و یه بلایی هم سر اون بیارن هیشکی تا شب روحش هم خبردار نمی شه! نه مادر نه پدر نه خواهر نه برادر! حتی هیچکس از دوستاش! یادش می اومد که کلانتری همون نزدیکیها است. با خودش گفت یه بار دیگه زنگ می زنم اگه باز هم جواب نداد دیگه حتما یه بلایی سرش اومده! سرچارراه وایستاده بود و با اینکه مطمئن بود اینبار جوابی می شنوه اما باز هم کسی جوابشو نداد! نا گهان انگار همه ی درها به روش بسته شده باشه بقضش ترکید و اشک ها به سرعت سرازیر شدن! انگار بهش برخورده بود! انگار احساس حماقت بهش دست داده بود از خوش بین بودن و امیدوار بودنش! انگار احساس خفگی می کرد از اونهمه آدمی که مثل ذرات معلق در هوا فقط باعث آلودگی بودن و به هیچ دردی نمی خوردن! مرتب صدای توی ذهنش می گفت حالا چی کار کنم؟ خدایا چی کار کنم؟ حالا چی میشه؟ برم کلانتری چی بگم؟ اصلا من از چی خبردارم؟ یادش اومد همیشه توی خواب یه پیرمردی با موی سپید دستشو می گرفت و نمی ذاشت احساس تنهایی خفش کنه یه پیرمرد با موهای سپید بلند که نرم نرم بود و خیلی با لطافت از پشت سر اونها رو بسته بود! و ریش های سپیدش اونقدر بلند بود که تا پیشگاه سینه اش می رسید. پیرمردی که حرفهای خوبی توی خواب بهش می زد ولی صبح که از خواب بیدار می شد هیچکدوم اون حرفا یادش نمی موند! ناگهان بین جمعیت آدمهایی که پشت چراغ قرمز ایستاده بود یه پیرمرد با موهای سپید بلند توجهش رو جلب کرد! این حتما همون پیرمرد بود خواست بره نزدیکش اما چراغ سبز شد و خیل جمعیت در حال حرکت مانع از رسیدن اون به پیرمرد شد. در حالیکه که اشک ها دیدش رو مات کرده بود به راهش ادامه داد و با خودش فکر کرد دیگه هیچ راه نجاتی نیست! از روی کنجکاوی دوباره برگشت به پشت سرش نگاهی بندازه و در کمال ناباوری دید پیرمرد از خیابون رد نشده و همون جا سر جاش ایستاده. اشکهاشو پاک کرد و چند لحظه ای مکث کرد ببینه چرا پیرمرد نرفته و فقط دید که پیرمرد وایستاده و درحالی که چراغ هنوز سبزه اما انگار نمی خواد بره! برگشت و درحالی که نمی دونست از کجا شروع کنه گفت ببخشید آقا! پیرمرد که نگاهش کرد انگار توی دنیا هیچ غمی وجود نداشت و در حالی که باور نمی کرد گوشی توی دستاش داشت زنگ می خورد و اسم اون نقش بسته بود روی گوشی و دوباره گفت ببخشید و جوابشو داد! گفت: شما ندیدی من اینهمه باهات تماس گرفتم؟ واقعا دیگه نگران شدم! الان می خواستم برم اداره پلیس! چرا جواب نمی دادی؟ صدای پشت تلفن در کمال خونسردی گفت خواب بودم گوشیم هم روی سایلنت بود! واقعا شرمنده! خیلی نگران شدی؟ جواب داد عیب نداره خدا رو شکر سلامتی!

پیرمرد با لبخندی به لب و با آرامشی وصف نشدنی انگار همه ی ماجرا رو می دونه نگاهش کرد. نمی دونست چی باید بگه. انگار به برکت یک انسان خوب همه ی غمها رفته بودن و نجات پیدا کرده بود. از پیرمرد تشکر کرد و باز هم عذرخواهی کرد و برای توجیه اشک هاش فقط گفت ما رو تهدید کرده بودن و من هرچی تماس می گرفتم جوابمو نمی داد شما رو که دیدم به خاطر موی سپیدتون بهتون پناه آوردم. می خواستم ببینم چی کار کنم به نظرتون برم اداره پلیس؟ پیرمرد هم راهنمائیش کرد و اونقدر در رنگ عجیب چشمهاش غرق بود که هیچی نمی فهمید و حالا تازه می فهمید که چرا صبحها وقتی از خواب بیدار می شه چرا حرفهای پیرمرد یادش نمی مونه! 



تاريخ : جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ٦:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()