از تقاطع خیابان شهریار و حافظ می گذشتم که روشنایی بیل برد درست سر تقاطع توجهم رو جلب کرد. چون شب بود و از اون طرف خیابون درست نمی تونستم جزئیات بیل برد رو ببینم از خیابون رد شدم و رفتم درست روبروی تصویر چندتا آدم که در حس سگ بودن و با یه لیوان یبار مصرف جلوی دهنشون عکسی دسته جمعی انداخته بودن و درست حس یه جمع سگی رو منتقل می کردن وایسادم. تئاتر مثل سگ!‌ یه صدایی بهم می گفت منو ببر این تئاترو ببینم. گفتم منم دوس دارم ببینم آخه اینا که توی عکس انقده خوب حسشون رو منتقل می کنن پس بازیشون چقدر خوبه! صدا گفت به فکرای تو کاری ندارم من این اسمو دوست دارم :"مثه سگ!" ببین کی اجرا میشه. گفتم تماه! گفت خیلی خوبه پس منو می بری؟ اسامی رو که می خوندم دیگه مطمئن شدم که می خوام این تئاترو ببینم. "حسن معجونی" قبلا تئاتر منهای دو رو با بازی معجونی دیده بودم و اینبار کارگردان تئاتر بود. قبول کردم و گفتم باشه می برمت. ...

یروز در آخرین ساعات وقت اداری رفتم تالار رودکی برای خرید بلیط ...  هنوز اوایل تیرماه بود... بلیط فروش گفت اجرا ندارن! پرسیدم مگه تیرماه نیست گفت فعلا که برنامه اجرا ندارن...مهلت نمی داد سوالی بپرسم و نفهمیدم پس کی اجرا میشه. دیگه بیل بردشون هم نبود و خیلی نا امید شدم. با خودم گفتم آخه چرا؟یعنی براشون چه مشکلی پیش اومده؟ و از اونجایی که همیشه در این جور مواقع به سانسور و حذف و ... فکر می کنم یذره بیشتر هم حالم گرفته شد!

بعد هفته قبل به طور اتفاقی رفتم به سایت بنیاد رودکی سر زدم که دیدم بلیط رو خیلی راحت می تونم تئاتر "مترسگ" یا همون "مثل سگ" سابق رو اینترنتی بخرم. و خریدم و دیروز جای شما خالی راس ساعت هفت و نیم تماشاچی تئاتری بودم که برگرفته از کتاب هنک سگ گاوچران بود و واقعا همون طور بود که فکر می کردم و بلکه به مراتب بهتر! دوسش داشتم. خیلییییییییییییییی

حسی که بهم منتقل کرد این بود: بشر یه موجود معمولیه اما با توهم متعالی بودن و چون اینجا یعنی زمین بهشت نیس بشر هم شرایط متعالی بودن رو نداره!اما هی یکی بهش میگه باید متعالی باشی و اون هی نمی تونه و هی با احساس گناه از رفتارهای طبیعی و غریزیش زندگی می کنه و در آخر بعد یک عمر سگ دو زدن بدون هیچ تقدیر و تشکری با یه تیپا که هیچ با اتهام رفتار غریزی میندازنش جهنم!(خنده ام میگیره به خدا!)(چجوری از دیدن هنک سگ مزرعه همچین حسی بهم دست داد!)(ولی واقعا خوب شد کسی نبود اونجا ببینه من در شرایطی که همه می خندیدن چطور هق هق گریه می کردم به خاطر هنک!) 



تاريخ : پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۱ | ٤:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()