نوشتنم نمیاد

یعنی میاد ولی دو تا پست تا حالا نوشتم که یهو پریده

نوشتن باهام چپ افتاده

بی خیال حالا اومدم یک فایل ورد باز کردم ولی دیگه درباره موضوعاتی که نخواستن باشن نمی نویسم

از موضوعاتی می نویسم که بخوان باشن


امروز صبح یه آهنگی از ستار شنیدم. توی آهنگ از عشقی یاد میکرد که هنوز بعد از مدت ها به یادش بود

خیلی به فکر فرو رفتم

با خودم فکر می کنم اگه خاطراتی وجود نداره و اگر کسی اینقدر محو شده یعنی اون عشق نبوده؟ که به این راحتی فراموش شده

از خصلت خودم تعجب می کنم

اینکه وقتی کسی هست اینقدر هستش میکنم که خودم نیست می شم و وقتی نیست به سادگی ندیدن فراموشش می کنم.

هیچ وقت این مسئله اذیتم نمی کرد تا اینکه امروز حس کردم دارم خودمو گول می زنم و اگه برم پیش روانشناس بهم میگه تو داری از خودت انتقام میگیری. بهم میگه میترسی از تجربه ی دوباره. از اینکه دوباره به کسی اعتماد پیدا کنی که بهت اعتماد نکنه. وقتی اون ماجرا رو به فراموشی بسپاری هیچ وقت ازش درس نمیگیری. بیارش از پس زمینه ذهنت بیرون و هی بهش نگاه کن. از زاویه های مختلف و هر بار چیز جدیدی رو درباره خودت و درباره عشق کشف کن. این طوری هیچی نباشه مثل کریستف کلمپ با شجاعت تمام پا به قاره ای میذاری که خیلی ها از کنارش هم عبور نکرده بودن!



تاريخ : جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱ | ٥:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()