یا اولین باری که با اسب چوبی آشنا شدم هوا اینجوری بود یا هر بار که میومدم مینوشتم باید هوا بارونی و بهاری و پائیزی بوده باشه

من انقدر خاطره بارون نداشتم از صبح گیج و منگم که این بارون بهاریه یا پاییزی

گرمای شدید و سکوت ناخواسته واقعا روحیه ام رو نابود کرده بود

صبح نشستم توی تاکسی تا مثل هر روز خشک و بی روح و بی برنامه ای برای خودم فقط بیام سر کار زود برسم کارای تلمبار شده روی هم رو ترجمه کنم و ساعت کاری تموم بشه. شاید اضافه کاری هم بمونم و خسته برگردم خونه. شام نخورده مسواک نزده لباسامو بریزم پشت تخت و بیفتم بخوابم!!

از همون لحظه که نشستم و نسیم خنکی به صورتم خورد دیدم حالم عوض شد و دیگه اون دختری که جادوگر طلسمش کرده که نتونه اشک بریزه نیستم. بغض چندین ماهم یهو با شنیدن صدای ابی که از پلیر ماشین پخش می شد شکست.

از روزگار دلم گرفته ...

از این تکرار دلم گرفته ...

دلم میخواد گریه کنم .... دلم گرفته ....

مثل روحی نامرئی برای خودم گریه کردم و بغضم رو خالی کردم. اشکهام دیده نمیشد(شایدم مردم نگاهم می کردن اما اصلا برام مهم نبود فقط حس کردم دیگه نمی خوام با حسم غریبه باشم. حس کردم شدیدا نیاز دارم گریه کنم. میدونستم توی صبح به این با طراوتی گریه خوب به نظر نمی رسه اما اون گریه ها برای من حس شبنم صبحگاهی رو داشت)

وقتی رسیدم به نیمه مسیر از تاکسی پیاده شدم و بقیه مسیر رو از میان پارک سرراهم پیاده رفتم. دیرم شده بود. برام مهم نبو. حس می کردم دلم برای اسبم تنگ شده. حس می کردم می خوام سوار اسب چوبی باشم. می خواستم برگردم خونه اما نمی خواستم عجیب به نظر برسم. می خواستم بدون جلب توجه توی حال خودم باشم. من واقعا یه غار تنهایی می خواستم. هیچ جا بهتر از اتاق کار خودم نبود. با عجله خودمو رسوندم دفتر. میدونستم از حالت چشام معلومه گریه کردم در حالی که سرم پایین بود سلامی کردم و رفتم توی اتاقم. اومدم اولین کاری که کردم سلام به اسب چوبی بود. مثل بچه ای که از مادرش دور بوده حس کردم دستامو انداختم دور گردن چوبیش و گریه می کنم. کامنت دوست عزیزم رو خوندم و هنوز در حس گیجی و گریه بودم که رئیسم با یه فایل جدید اومد. به اسبم نگاهی کردم و اون سری تکون داد که یعنی درکت می کنم. 

حالا اولین فرصتیه که به دستم اومده. هنوز نمی دونم امروز چی به یادم اومد یا چرا انقدر دلم حال نوشتن داشت حتی نمی دونم این جرات رو چجوری به دست آوردم که اونجوری که دلم می خواست رفتار کنم اما حالا خوشحالم



تاريخ : یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٢ | ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()