احساس سگی رو دارم که صاحبش یچیزی رو زیر زمین مخفی می کنه که آبروش حفظ بشه بعد سگ وفادارش با یجور حس تلاش گرانه تمام زمین رو می کنه و اون چیز مخفی شده رو پیدا می کنه و مثلا توی مهمونی جلوی مهمونایی که لباس شب پوشیدن و خیلی شیکن، در حالی که نفس نفس می زنه و اون مثلا سر بریده رو به دندون گرفته و اونو جلوی همه میبره میندازه جلوی پای صاحبش و سرش رو بلند می کنه و به صاحبش با یجور حس پیروزمندانه نگاه می کنه.

نمی دونم چرا، هیچ دلیل خاصی هم ندارم برای این حس ولی همش این صحنه میاد جلوی چشمم.

و این شعر زیبای مولانا

تقدیم به خوانندگان اسب چوبی

در این آخرین روز پاییز

شب یلدا

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟
در این سراب فنا چشمۀ حیات منم؟

وگر به خشم روی صد هزار سال زمن
به عاقبت به من آیی که منتهات منم

نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش بند سرا پرده رضات منم

نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای با صفات منم

نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو
بیا که قوت پرواز و پر و پات منم

نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند
که آتش و تپش و گرمی هوات منم

نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند
که گم کنی که سرچشمه صفات منم

نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد خلاق بی جهات منم

اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست
وگر خدا صفتی دانه که کت خدات منم



تاريخ : شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٢ | ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()