در میان هیاهوی این شهر 

عابری تن خسته تر از من

عابری که می شناختمش

عابری که بود عاشق من

دست در دست یار خود می رفت

ناگهان چشم دوخت به چشم من

خواستم شاید سلامی عرض کنم

نیشخندی نشست بر لب من

من نگاه خویش دزدیدم

راه اما نبود همره من

من گریختم در خیال خود از او

غافل از آنکه بود در پی من

خاطراتی که  در گذشته پیمودیم

یک به یک خراب شد بر سر من

دوستی چه زود آخر شد!

آشنایی، غریبه شد با من

 



تاريخ : جمعه ۱۳ تیر ۱۳٩۳ | ٢:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()