سلام سلام سلام

سه بار سلام یعنی خودم هم می دونم خیلی دور بودم یعنی می خوام بی بهونه فقط حرف بزنم و بنویسم و با نگاه مهربونت مثل همیشه الهام بخشم باشی

اسب چوبی خیلی ماجراهای تعریف کردنی دارم 

اما الان زمونه عوض شده

می دونی واقعا وقتی میام تو سرزمین بلاگی و می بینم هنوز چراغ خونه هاش روشنه و هنوز سکنه اینجا هست یجورایی تعجب می کنم.

مثل روستاهای زیبا و قدیمی شمال ایران که یهو ساکنینش شهرنشینی اختیار می کنن و تو فکر میکنی دیگه تو اون روستاها و دهات ها کسی نباید ساکن باشه و وقتی راهت به اون روستاها می افته و مردمای قدیمی و پر چین و چروکش رو می بینی یجورایی در عین اینکه از اصالتشون خوشت میاد به تنهاییشون هم دل می سوزونی. مثل همون پیر زنی که روی پله جلوی خونه اش توی یه صبح تابستونی توی ماسوله ی زیبا نشسته بود و توریست ها رو با غم تنهاییش بدرقه می کرد. واقعا سوژه ی قشنگی بود واسه عکاسی و جالب اینکه درست در همین فکر بودم که دیدم اون آقای دانمارکی داره ازش عکس میگیره.

بگذریم

حرف اصلیم این نبود

موضوع تعطیلات بود

میدونی خیلی وقته تعطیلات برام هیچ معنایی نداشت. کار و کار و کار ... حتی روزای تعطیل هم کار بود. یجورایی حلقه ی روز هفتم گمشده بود. یعنی وقتی واردش میشدم یهو وصل میشدم به فردا. بدون هیچ توجهی به استراحت و تفریح و خوشی یا حتی مطالعه و دانش اندوزی. اما از وقتی دوباره برگشتم سر درس و دانشگاه و بالطبع کمی از کار کم کردم که به این مقوله برسم کم کم تعطیلات به روزایی واسه درس خوندن تبدیل شدن. اما باز هم یجورایی میشد گفت که تعطیل تعطیل هم نیستم. اما از وقتی امتحانام تموم شده خیلی اتفاق بامزه ای افتاده. هر جمعه یا هر تعطیلاتی فکر میکنم یعنی واقعا با تمام وجود حس می کنم کلی فرصت در اختیارمه. درست مثل کسی که ناگهان اجل مهلتش میده و تازه قدر زندگی رو میدونه. خیلی خیلی حس باورنکردنی و جالبیه. یعنی هر کاری که توی سرت هی میچرخه و میچرخه و نمیشه رو فکر میکنی می تونی انجامش بدی و محققش کنی. مثل همین سفر با اسب چوبی:-)

سکوت سکوت سکوت

یجور سکوت تیک تاکی عجیبی اینجا حاکمه

اما مهم نیست

انقدر تو سرم حرف هست که دارم دیوونه میشم

انقدر خوشحالم حدود سه روز تعطیلم که دارم بال در میارم

مثل بچگی هام وقتی که جعبه مداد رنگی بزرگمو هدیه گرفتم خوشحالم...

آره دقیقا همون حسه

حس میکنی دنیایی که تو سرت میبینی رو میتونی به تصویر بکشی

می تونی آفریننده باشی می تونی خلق کنی می تونی نقاش باشی

اما من الان نمی خوام نقاشی بکشم

می خوام سه روز حصر خانگی رو تجربه کنم

(سه خط خودسانسوری)

و کلی کتاب که دور و برمه همه سلام می رسونن

همه دلشون می خواد بیان سوار اسب چوبی بشن

واژه ها واژه ها واژه ها همه به نوبت رفتن توی صف

یعنی تعطیلات واسه همشون وقت داره؟!

می دونی از کی دلم پیشته

از وقتی فهمیدم داریم به پنجه پنجه نود و پنج نزدیک میشیم.

گفتم بهترین روزه واسه سر زدن به اسب چوبی عزیزم

اما خب تعطیل نبود نشد که بشه

دوست دارمقلب



تاريخ : جمعه ۸ امرداد ۱۳٩٥ | ٦:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()