ننوشتم ، ببخشید ... نوشتنم نمی آد.

از بعد تولدم انگار دوباره متولد شدم.

دلم می خواد یه حرفایی بنویسم البته فعلا" در مرحله  drafteتوی ذهنم.

یه حرفایی تو دلمه البته نه دٌلمه فلفل یا برگ مو شاید دٌلمه بلاگ.

من عاشق ایهامم ولی قول دادم اینجا واضح بنویسم.

من دلم می خواد برای تو بنویسم.

از اعماق دلم.اونجا که فقط تو می دونی کجاس .

وبلاگ ها رو خوندم یه چند تایی؛ همه آخرش به کسی می رسن که منم دنبالشم. نمی گم کسی پیدا کرده ها ...نه، اما یه نشونی هایی دادن که می تونه کمکت کنه او رو پیدا کنی.

 

تو روز تولدم یه عروسک هدیه گرفتم اما وقتی نگاهش می کنم فقط یه عروسک بی جان نیست ، موجودی سپید ، مثل قلبش . نورانی، مثل چشمش و...با  یه حسی که میگه به من بگو پانیذ.... می گم پانیز ؟ می گه نه! پانیذ. Ich weis es nischt.

این جمله یعنی دلم برای استادم تنگ شده. اونم بد جوری خیلی دل تنگشم . چرا دیگه ندیدمش؟ چرا ؟ مگه اون چی کم گذاشت ؟ پس برم پیشش با ادا و ناز .

آره واسه رفیق ما قصه نساز.

پانیذ یه جوری نگام می کنه ، آخه استاد مکری رو نمی شناسه. اون کسی که بت من بود تو این دنیا که هیچ کس بت نیست و نباید باشه ، استاد مکری اما بت من بود هم خودش می خواست هم من . من بدون بت خیلی تهی بودم . او به من معنای زندگی رو درس داد. معنای واقعی زندگی ، همون که تو این چند سال درک کرده بود. همش رو به ما می گفت . تمام زندگی رو. و آلمان رو برامون شرح می داد ، آلمانی که برام بت بود. استاد مکری می گفت ما (ایرانی ها) ازنظر هوش و استعداد بی نظیریم تو دنیا. اما بچه های آلمانی نصف هوش ما رو هم ندارن ولی انرژی زندگی کردن ، کار خودش رو می کنه و القائات جهان سومی بودن هم برای ما. ما یه حس کمبودی داریم که نمی دونم چه جوری باید رفعش کنیم.

آخه چرا ما سرمون به کار خودمون نیست؟ چرا نمی شینیم فکر کنیم؟ ما چرا این قد تقلید می کنیم؟ چقدرم به این ادا های تقلیدی و کور کورانه خودمون می نازیم.

 

 

ایران سبز من

 

 

وقتی شر در جهان منتشر می شود ، فقط به خیر نیازمند هستیم. نیاز ما به خیر امروز بیش از هر روز دیگری است.خیری که در وجود همه ی ما هست در چشمان خسته ما که رو به فرداها گشوده شده است . تا  کسی  بیاید و ....  تا آن لحظه بکوش که نوری سبز وجودت را فرا گیرد.

 



تاريخ : جمعه ۳ شهریور ۱۳۸٥ | ٢:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()