امشب اومدم فقط سرکشی به قولی بلاگ گردی اما یادم افتاد قبل آشنایی با وبلاگ ، بدون اینکه بدونم چه جوری می شه یه وبلاگ داشت، اصلا" نمی دونم چه شکلی رفتم یه وبلاگ خوندم ... من گذشته ها تو ذهنم نمی مونه . همه خاطراتم محون ، از این مسئله هیچ وقت شکوه ای ندارم الا وقتی باید بنویسم، یعنی دقیق و واضح بنویسم. حالا خیلی ناراحتم. یاد اون خاطرات افتادم. اون حس محو شادی ، وبلاگ یه آدم معروف رو خوندن و بدونی عید از نظر اون چه نوعیه و اون همه خنده. دلم می خواد بخونمش دوباره و بخندم دوباره ، انگار خیلی وقته نخندیدم. الان هم که با این احساسات لطیف و سرآخرش هم بی خوابی تو این اتاق تاریک واین شب خاموش مزاحم خواب دیگران میشم اگه دلم یه آهنگ غمگین بخواد که با شنیدنش دلم شاد شه.

باور کنید اگه نظرتون رو بگید خوشحال می شم ، اون قدر هم معتقد به دمو کراسی هستم که از انتقاد ها هم استقبال کنم.

با شما هستم ؛ تازه ساعت سه بعد نیمه شبه ؛ خوابیدید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



تاريخ : یکشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٥ | ٢:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()