این رو هم بنویسم و برم.

دیشب که دوست داشتم از کامران و هومن بشنوم دیدی ، وجدانی حال کردی.

همون آهنگی که برام یاد آور سال گذشته اس.

یادت می آد حال منو. "یه حالی داشتم که نگو" " یه تیکه از روحمو من جایی گذاشتم که نگو" " یه جایی که می گردمو دوباره پیداش می کنم."....................

دوباره پیداش می کنم.

"به تو گفتم مث تو زیاده اما واسه تو داشتم می مردم"...............

...مهم نیست.

من زود همه ی امور رو فراموش می کنم.

کسی که باید این مطالب رو بخونه متاسفانه سرش شلوغه، البته شک دارم که اصلا" وبلاگ می خونه؟ یا اصلا" با اینترنت سر و کاری داره؟

نه کسی دیگه تو ایران نیست که با اینترنت بیگانه باشه. خلاصه یه میلی، کم کم چتی.

یه اعتراف می کنم : من تا حالا چت نکردم. فقط به خاطر اعتقادم.

گفتم اعتراف یاد مسیح افتادم که چقدر دلم براش تنگ شده. برای نگاه مهربونش. اما اخرین بار زیاد به کسی توجهی نکرد. با عجله رفت توی اون دخمه ی تاریک تو کلیسا. وحی را می نوشت. اعتراف می کنم که هیچ وقت با هیچ چارچوبی بسته نشدم، و شاید همین ما رو از هم دور کرد و شاید همین هم ما رو به هم نزدیک.

تاريخ : پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٥ | ٢:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()