سلام

صبحتون به خير.

ديگه بايد عادت كنيد به سحر خيزي!!!‌درسته؟

امروز كه صبح زود از خواب بيدار شدم يه خاطره شيرين برام تداعي شد. بي شباهت به يه داستان نيست. پس

يكي بود يكي نبود .....

شانزده سال پيش  يه روز صبح مث امروز كه تصادفا" اول مهر بود و كلي ذوق و شوق، يه سارا بود ، يه سيمين.  سارا و سيمين از خواب بيدار شدن ديدن نه مامان هست نه بابا... كه ذوق كنن و بچشونو بفرستن كلاس اول و مدرسه ي نو..... نه ، نه مامان بود نه بابا...........  يعني كجا گذاشته بودن و رفته بودن؟

وحشت زده همديگر رو نگاه مي كرديم. من خواهر بزرگتر بودم بنابر اين به روي خودم نياوردم كه خيلي ترسيدم با خنده گفتم نگران نباش رفتن خونه مادر بزرگ. دوان دوان سيمين رفت و خبر آورد كه كسي در رو باز نكرده  ... يعني اونها هم نبودن؟؟؟  اين ماجرا ادامه داشت تا ديديم نه بايد دست به كار شيم و خودمون مث ..... بريم مدرسه. لباسامون آماده ، كيف و كتاب مرتب، فقط مي موند يه كاسه آب و يه قرآن ....

تا ساعت مقرر براي رفتن به مدرسه شايد چاهار بار ديگه مسير خونه ي مادربزگ رو رفتيم و اومديم .........

تا اينكه مادر بزرگ مث فرشته ي نجات رسيد و برامون با شادي و لبخند م‍‍ژده داد كه خدا به ما يه خواهر كوچولو هديه داده كه اونم مث فرشته هاس . و ما چقدر خوشحال شديم . اون روز رو فقط تا همين جا يادم مياد. نمي دونم تو مدرسه چه حسي داشتم و چه جوري گذشت. ولي خوب يادم مياد كه تا اون روز هيچ وقت يه فرشته نديده بودم و خواهر كوچولومون واقعا" يه فرشته بود.

يه فرشته كوچولوي زيبا ، دوست داشتني و مژده دهنده...... واسه همين مامان و بابا اسمش رو گذاشتن سروش

سروش جان خواهر خوبم تولدت مبارك.



تاريخ : جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۸٥ | ۸:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()