اسب چوبی این رو گوش کن:

"sometimes it's better to leave things as they are, he(Santiago) thought to himself, and  decided to say nothing"

از پائولو کوئیلو بود این جمله، واسه اون قسمت کتاب که پسرک ترجیح می ده به نونوای چسبیده به رویاهای زمینیش هیچ چی نگه که و الا اون باید سه شبانه روز به فکر فرو بره و خواب و خوراک یادش بره، وقتی یادش بیاد چه رویا هایی داشته و حالا که خیلی هم راضیه از زندگیش اما به اون چه که می خواسته نرسیده.

 

اسب چوبی می دونی، این بالا و پایین رفتن  آهسته تو رو خیلی دوست دارم. به خصوص این روزا . شاید اگه همه مون ی اسب چوبی داشتیم و هیچ وقت هم تنهاش نمی ذاشتیم می شدیم مث سنتیاگو، رویاهامون رو دوست داشتیم. به هر قیمتی هم می رسیدیم به همون رویای خودمون.

 

قبول داری هر کس تو این دنیا یه رسالتی داره؟ این رسالت رو از روز اول با اسمی که رو ما می ذارن (پدر و مادر نه ها، اونی که تمام اسم ها رو و معنای حقیقی او نها رو می دونه،) به دوش ما می ذارن. وقتی ما رو اسب چوبی می نشستیم و با فرشته ها حرف می زدیم، یا شاید بگی با خودمون، قبول با اون درون حقیقی مون حرف می زدیم، اون روزا هنوز یادمون بود چرا به دنیا اومدیم. اما اونقدر همه آرزوهای نرسیده و رویا های فراموش شده شون رو به دوش ما می ذارن که ما بین اون همه رویا یادمون می ره رویای ما کدومه.

 

نمی دونم بعد از امروز دوباره یادم می مونه این حرفا یا باز یادم می ره اما ی فکری خیلی وقته تو سرمه، اونم این که رسیدن به رویای خودمون همون مدرک نهاییه، حالا یکی دکترا یکی کارشناسی یکی ...، تو این بین هم ی سری کلاس هس که خب باید بگذرونیم مث مدرسه هر روز باید پیش بریم، آخر هر ترم هم امتحانه، باید قبول بشیم واسه رسیدن به اون مرحله ی بالا تر. این که هر کدوم چقدر طول می کشه نمی دونم ولی مطمئنم تا قبول نشی نمی شه بری کلاس بعدی. یه سری قوانین کلی که واسه همه رو هر جای کره زمین به هر زبونی که هستن با هر رنگ و نژادی، با هر نوع دین و ایمونی، اون چیزی که قضاوت نهایی رو معنی دار می کنه همینه که ما رو با رویای خودمون می سنجن، اما همون رویایی که تو گوشمون گفتن، نه رویایی که ما فکر می کنیم این بود رویای ما. به نظر منصفانه اس ؟ نیس؟



تاريخ : جمعه ٥ آبان ۱۳۸٥ | ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()