سلام

هوای گریه

اما……..

نمی خوام بگم من غمگینم… ولی یه حس غم که هست، تو چشام، تو دلم، تو راه گلوم.

نمی خواد دلداری بدی...می دونم واسه این فصله.

می دونم واسه برگا ناراحتم که دونه دونه دارن از درختا می افتن؟

یا گنجشک هایی که زیر بارون بالهاشون خیس میشه؟

یا اون دخترک گل فروش بی لباس ؟…یا اون پسرک فال حافظ به دست خسته از ابر و باد؟

شایدم واسه مرغ عشقای تو قفس پسرک که از بی جونی به حال مرگن…بی رمق و بی صدا و بی حتی عشق.

                                                 ******************

اما من این روزا با دیدن هر صحنه ای دوباره یاد اون پشه هه می افتم که درست تو ی هوایی مثل امروز افتاد تو لیوان آب جوش و سوخت و بعد تو همون لیوان پر از غم ی نفر ی لیوان پر چای نوشید. این صحنه خیلی غمناک بود شاید از شنیدن پشه حس خوبی نداشته باشی ولی باور کن هر چقدر هم پشه ها اذیتت کرده باشن با دیدن اون صحنه دلت می سوخت. ی صبح روشن پاییزی ی نفر می خواست چای بنوشه که گرم بشه…ی لیوان بزرگ که حتی تصور پر شدنش از چای داغ دلت رو گرم می کرد…ی پشه ء بی خبر از ی لحظه ی بعدش … یراست تو لیوان… اونم در راستای فرود آب جوش …و تمام.

بعد، من هر بار که دوباره یادم می اومد دلم از ته دل می سوخت و گریه می کردم.

آخه اون روزا هم پاییز بود و من دلم همین جوری گرفته بود، اما نمی دونستم تا اینکه اون پشه هه من رو به یاد غم هام انداخت .



تاريخ : یکشنبه ٧ آبان ۱۳۸٥ | ۸:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()