ساعت دوازده و سی با ساکی در دست و بوی باران و چتری در ساک برای آرامش. ساعت یک مردمان خواب و چشمان گشوده. چهار مسافر به همراه یک راننده. ساعت یک و چهل با چراغ روشن سبز. سکوت ما و سکوت مسافر دیگر و سکوت خواب آلود راننده. ساعت یک و پنجاه صدای خواب هایی که خسته اند و مسافر دیگر هم در خوابی بی صدا. و جاده های آشنا و سکوت. نگاه من به آسمان. ماهی که نیمه بود. ستاره های تار. آسمان شب. راننده و بوی سیگار و وزش باد سرد. سه خواب و دو بیدار. لرزش آرام شانه هایم. سوزش چشمانم و چشمانی که با هر تکان گشوده می شد. و جاده تا بی نهایت. عوارض بی خوابی. و چشمان من هنوز گشوده.  صدای رادیو. امید به بیداری. موسیقی و شب و راننده و بوی سیگار. طعم سرد وزش های سرگردان جاده و آسمان شب . ماهی که نیمه بود. خوابی که مرا رها کرده بود و امید من به مرور خواب های گذشته. دیشب به خواب من آمد...من گلدون ها رو آب دادم. گلدونا از همیشه بیشتر بودن. انگار منتظر یکی بودم بیاد. خاله فرزانه اومد. خیلی دلم براش تنگ شده بود. گریه نکردیم خیلی خوشحال بودیم فقط با خودم فکر می کردم حالا چی میشه؟ مثل اون موقع ها که از دانشگاه بر می گشت، دلمون براش تنگ می شد، اما هیچ وقت بهش نگفتیم، اونقدر نگفتیم تا حالا باید تو خواب بغلش کنیم و ببوسیمش.هیچ وقت فکر نمی کردیم خیلی زود دیر میشه. وقتی رفتم تو آشپزخونه هنوز داشتم به اومدنش فکر می کردم  که حالا... بعد سه سال... یادم بود، که تو این سه سال هر روز منتظر بودم زنده بشه.از همون روز اول می دونستم نمی تونم باور کنم، باور اینکه پسر کوچولوی نازش رو که اونهمه دوسش داشت با اون همه آرزوی زیبا تنها بذاره. وقتی به دنیا اومده بود از اون همه غمش باید می فهمیدیم می خواد تنهاش بذاره و بره. حالا چرا برگشته؟ اما چه خوب شد که بر گشته ولی حالا چی میشه؟  پشت سرم اومده بود، برگشتم نگاهش کردم یهو بغلش کردم و گفتم خیلی خوب شد که برگشتی. و چندین لحظه همون طوری ثابت موندم. حتی بوی عطر خودش. بغلش بودم با ی حسی که مثل بیداری بود اما بیداری ای که دیگه نبود. و خواب هم در آن جاده نبود و تنها یادی بود که با هر بار وزش باد زنده می شد. صدای موسیقی. و صدای شکستن تخمه ی کدو. راننده بیدار از دود سیگار و موسیقی و طعم تخمه. من بیدار از صدای موسیقی و بوی سیگار و ماه نیمه و شب تاریک و هوای سرد و رویاهای خواب و بیداری. فکر کردم به همسرش .حالا که اون همه منتظر موند و نیومد و حالا که رفت پی زندگیش امروز که می بینه برگشته .... نمی تونستم برم تو اتاق اما باید میوه ها رو می بردم. خاله گفت من تو آشپزخونه می مونم...بعد همون طوری که من با خودم فکر می کردم که چی بگم و از چشماش حس می کردم از این ماجرا ناراحت نیست... گفت من میرم... گفت میرم ... رفت چون دیگه نبود... فقط من به خاطر اون روز تونستم ببینمش که به یادش به ی بچه محبت کردم. ی بچه ای که زیاد محبت نمی بینه. تو خوابم هم بود خواب بود من داشتم  به گلها و درختا آب می دادم اما اون بچه هم خیس شد. گفتم بیدار شدی...؟ خواب آلوده سر تکان داد. مثل اون روز نگاهش کردم خواب رفته بود پشت سرش هم ی قبرستون. تمام قبرا بدون سنگ. از اون آب پاشی بوی خاک بارون خورده می اومد. نزدیک ترین قبر روش کنار رفت ... و این جوری بعد سه سال او زنده شد. به راحتی روز رستاخیز.

باور دارم که به راحتی روز رستاخیز. تمام شب باورهایم را می دیدم و ستاره ها و ماهی که نیمه بود. و عوارض بی خوابی به تکرار. و صدای موسیقی که دیگر خیلی خوب می شنیدم ...تمام ترانه ها ...آن شب شنیدنی بود. می توانم شب را با تمام وجود حس کنم. شب را در راه و راه را با موسیقی و موسیقی را با خاطره و خاطره را با ماه و ماه را با آسمان و آسمان را با شب و ...باور این که زمین و آسمان یکی است، غوطه ور در آرامشی تلخ، در خوابی عمیق مثل بیداری. در سکوتی مبهم حاصل از فراموشی های مکرر. و دوباره زمین پایین و آسمان بالا و راه شب که به صبح رسید.    



تاريخ : جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥ | ۳:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()