زن کنار درخت سبزی ایستاده بود و عطر سیب های نارس را استشمام می کرد.

مه غلیظ صبح گاه و نگاه خیره ی زن به دور دست ها.

جایی میان زمین و آسمان.

زن تنها بود و سیب های سبز نارس را یکی یکی نگریست.

در وجودش حسی مثل یک ستاره درخشید.

حسی که بوی سیب های سبز را با خود در وجود زن منتشر می کرد.

زن تنها بود و در تنهایی درونش از حسی که داشت، شکفت.

دانست چیزی شگفت در پس آن سیب ها نهفته است.

شگفت مثل تخیل.

تخیل؟

تا آن روز کسی نمی دانست تخیل چه طعمی دارد.

زن دانست طعم تخیل به رنگ سبز سیب هاست.

زن سیب دیگری را نگریست

و در پس قاب سبزآن؛ موجودی را دید که می گریست

زن در غمی سرد خیره شد،

هنوز عطر سیب ها در فضای مه آلود پراکنده بود.

زن اندیشید که چقدر تنهاست.

و در طعم نارس تخیل جاری شد.

 

تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٥ | ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()