یادم میاد اون قدیما وقتی خورشید می تابید .....

....

سایه ها پر رنگ تر می شدن.

حالا وقتی خورشید می تابه درست تو فرق سرم ....

وقتی مغز سرم مثل یک نیمروی پخته می شه و کاسه سرم هم تابه...

وقتی هر چی خیال سایه ای مثل یخ آب می شه و می شینه رو پهنای صورتم....

بی خیال...

بر می گردم پشت سرم ... به سایه ها نگاه می کنم

سایه ی من ....رنگ پریده و محو....

سایه ی من .... بلند و کشیده .....و  دور .... خیلی دور....

با لبخندی بر لب .... یک لبخند سیاه



تاريخ : پنجشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٦ | ۳:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()