سلام

 

نوشتن، نوتشتن، نوشتن .... از تو نوشتن و از بهشت نوشتن

اگر فرشته نباشی باید حداقل به بهشت رفته باشی!

 

این ها خاطرات اولین روزهای عمرم نیست

لحظه های بعد از دوباره متولد شدنمه."

 

فرشته حریر پوش کوچولوی رقصان در حالی که آوازی رو زمزمه می کنه

وقتی نگاهش می کنم با شرمی لطیف خیلی آهسته می گه تولدت مبارک

و در حالی که دارم  فکر می کنم این چندمین باربود؟ چندمین بار بعد از دوباره متولد شدنم ؟

که این آهنگ تولدت مبارک رو می شنوم و این فرشته رقصان رو می بینم؟

اما حتی اگر هزار بار هم که بشه اصلا تکراری به نظر نمی رسه! و عجیب هم همینه که چرا هر روز با اینکه از صبح شروع می شه و به شب هم ختم می شه اما معانی مختلفی درش نهته است که به سالها زمان نیازه تا به اونها پی ببری. مثلا من هنوز نمی دونم چرا هر بار بعد از اینکه شب تاریک تاریک می شه و صداهای وحشتناکی از هر طرف به گوش می رسه چرا تنها امیدمون به آسمونه ؟ با چشمهای کاملا باز در حالی که سرما پلکها مون رو سنگین کرده اما تمام تلاشمون رو می کنیم که بیدار بمونیم، من و اسب چوبی، ساعتها انتظار کشیدیم تا بتونیم  اون ساقه ی نورانی هلالی شکل رو از تمام ساقه های درختهای این جنگل تشخیص بدیم. همون ساقه ای که اگه دستمون بهش می رسید رفته بودیم مستقیم تا خود بهشت.

 

حالا   اینجا، تو خود خود بهشت فرشته ها اون قدر بزرگن که باید بریم روی اون تپه سبز بلند تا بتونیم صورتاشون رو از نزدیک ببینیم . می گم" می خوام اون فرشته ی حریر پوش رو ببینم که هر روز بهم می گفت تولدت مبارک" تمام وجودم انگار که بهار باشه پر از شکوفه های خوش عطر می شه خوب به یادم مونده که رو زمین اواخر تابستون بود آخرین تصویری که از خودم دارم همون لحظه س که با اسب چوبی تنها و منتظر بودیم ، تنها تو یک جنگل تاریک و منتظر رسیدن به ساقه نورانی و هر چقدر اسب چوبی بهم دلداری می داد گریه هام امونم نمی دادن. خیلی ترسیده بودم، وحشت زده بودم، می دونستم با اسب چوبی بالاخره راه رو پیدا می کنیم اما دیگه خسته شده بودم خیلی انتظار کشیده بودم. اسب چوبی با نهایت مهربونی نگاهم می کرد و می گفت این خیلی خوبه که می تونی گریه کنی، این اشکها آرومت می کنه نگران نباش احساس می کنم خیلی نزدیک شدیم. همیشه اسب چوبی درست احساس کرده بود درست مثل آخرین باری که روی زمین بودیم. نمی دونم درست چه اتفاقی افتاد؛

وقتی دستمون رسید به ساقه مهتابی رنگ باد به سرعت وزید و فقط خطوط مبهمی رو به یاد می آرم که سریع از کنارشون می گذشتیم نورهای زرد رنگ و آبی رنگ زیادی به چشم می خورد سرعت سرعت و باز هم سرعت

شاید سوار بر سریع ترین خط مترو بودیم اما تمام مسیر ها از زیر زمین نبود گاهی هم تا نزدیک آسمون می رسید. خطوط مارپیچی در هم تنیده اما سرعت به اندازه ای بود که نمی تونستم به این فکر کنم که چطور از این مارپیچ ها عبور می کنیم . در ایستگاه آخر با دیدن درختان سرسبز و بلند نگران شدم که این همه شادی و هیجان خیالی بیش نبوده و تنها چیزی که اتفاق افتاده اینه که صبح شده. اما وقتی اسب چوبی مطمئن و خوشحال نگاهم کرد من هم مطمئن شدم که رسیدیم.



تاريخ : جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦ | ۱:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()