مثل همیشه که از یه جایی بحث شروع می شه ولی به جای دیگه ای ختم میشه ، با نوشتن متن قبلی این رو می خواستم بنویسم (عنوان)

 

یه روز از رادیو یه ترانه پخش می شد با صدای فرهاد.]واقعا جا داره بگم خدایش بیامرزاد اما برام حرف در

 

نیارین که از فرزاد حسنی خوشم میادا!)من می گم در هر آدمی نکات جالب توجه و نقاط مثبت هست که بهتره به

 

اونها متمرکز شد تا دیگر مسائل( [ باز هم دارم از اون نکته ای که می خواستم بنویسم دور می شم، اگه کار دستم

 

نبود حتما متن ترانه رو می نوشتم  این یکی از امراضیه که مدتها بهش مبتلا بودم و فکر می کردم که درمان شدم

اما با شنیدن اون ترانه درست مثل معتادی که ماتریال خوب بهش رسیده باشه وسوسه می شدم اما افسوس و

 

افسوس ..........

 

..........................................................................................................................

 

از احمد حلت ممنونم به خاطر چاپ مجله موفقیت به خاطر ایده های خوبش به خاطر کامندان خوبی  که کنار هم

 

جمع شدن حتما یه تیم خیلی خوبن مطمئنم این حس خوب یه نکات مثبتی در پسش داره و از سهند حزین امیدوارم

 

همیشه شاد باشن و سرانجام در این لحظه موفق شدم متن این ترانه رو کامل بخونم (نمی دونم کامله کامله یا نه ها!)

 

با صدای فرهاد بخونین (فکر نمی کنم کار سختی باشه، البته اگه خودتون بلند بلند نخونین ، در واقع نکته این

 

جاست که؛ به هر سطر که نگاه می کنین لحن و آهنگ کلام فرهاد میشینه رو واژه ها و اون ها رو به رقص در

 

می آره. بعد یه غم قشنگی می شینه ته گلوتون بدون اینکه آوایی تولید شده باشه. یه نفس خسته، با تفکر و نگاهی

 

که روی واژه ها خیره شده....

 

تو فکر یک سقفم

 

یه سقف رویایی

 

سقفی برای ما

 

حتی مقوایی!

 

تو فکر یک سقفم

 

یه سقف بی روزن

 

سقفی برای عشق

 

برای تو با من

 

سقفی اندازه قلب من و تو

 

واسه لمس تپش دلواپسی

 

برای شرم لطیف لحظه ها

 

واسه پیچیدن بوی اطلسی

 

زیر این سقف با تو از گل ، از شب و ستاره می گم

 

از تو و از خواستن تو، می گم و دوباره می گم

 

زندگی مو ، زیر این سقف با تو اندازه می گیرم

 

جون می دم تو معنی تو، معنی تازه می گیرم

 

سقفمون افسوس و افسوس، تن ابر آسمونه

 

یه افق یه بی نهایت، کم ترین فاصلمونه

 

تو فکر یک سقفم ....

 

( فرهاد)

 

 

 

 



تاريخ : جمعه ٦ مهر ۱۳۸٦ | ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()