سلام

 

پدر بزرگ مهربانم،

دلم هوای تو را دارد.

هوای بودنت را ، که نمی توانم بگویم نیستی، از بس همیشه در یاد ها هستی.

اوراق درختان همیشه سبزت را که در باغچه ما با دستان خود کاشته ای ،

امروز باران شست

و چه بوی دل انگیزی دارد

" گل آینه"

 

شبنم مهتاب می بارد

دشت سرشار از بخار آبی گل های نیلوفر.

می درخشد روی خاک آیینه ای بی طرح.

     مرز می لغزد ز روی دست.

     من کجا لغزیده ام در خواب؟

     مانده سرگردان نگاهم در شب آرام آیینه.

     برگ تصویری نمی افتد در این مرداب.

او، خدای دشت، می پیچد صدایش در بخار دره های دور:

                    مو پریشان های باد !

                     گرد خواب از تن بیفشانید.

                     دانه ای تاریک مانده در نشیب دشت،

                     دانه را در خاک آیینه نهان سازید.

 

 

پای هر درخت که می رسم ، چشمان تو بیدار است. تو هستی، در اندیشه ی هر درخت ، در تمام لحظه های جذبه من در برگ ، در باغ  های خیال من، پای هردرخت تو نشسته ای ، تنها ، من تو را می خوانم. خوش آمد گویی تو امیدوارم می کند، از استقبالت خوشحال می شوم . من تنهایی ات را نشکسته ام هیچ که می گویی:

 

صدا کن مرا

صدای تو خوب است.

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید.

 

و برایم از تنهای هایت گفتی و گفتی و گفتی

پدر بزرگ تنهای تنهای تنهای  من!

راست می گفتی ،

خاصیت عشق این است.

 

تو ، و دلتنگ، و آن شیشه ی خیس.

تو نوشتی ، و فضا

تو نوشتی ، و دو دیوار ، و چندین گنجشک.

 

من ، و دلتنگ، و کتابت در دست.

می نویسم ، بی قلم.

می نویسم ، که هنوز؛

 

یک نفر دلتنگ است.

یک نفر می بافد.

یک نفر می شمرد.

یک نفر می خواند. 

 

یک نفر برگ ها را می خواند ،

      نگاهش می کنم ، لبخند می زنم، دوست می شوم ، دوست می مانم.

 

شکوفه می شوم،

می رویم.

ستاره می شوم،

سوسو کنان محو می شوم، در خاطره ی سایه ی شب.

ستاره ی آسمان می مانم. تا امتداد بی ستاره  وفا.

 

یک نفر ستاره ها را می شمرد،

    نگاهش می کنم، چشمک می زنم، می لرزم، می افتم.

 

شمع می شوم،

ذوب می شوم،

باران می بارد.

اشک می شوم،

بر روی گونه ای می نشینم،

که هیچ دستی نوازشش نکرد،

تنها می شوم.

تار می شوم.

 

یک نفر تار ها را می بافد،

   نگاهش می کنم، نگاهم می کند، دلم تنگ می شود.

چشمانش گرمای خورشید را نوشیده است،

گرم می شوم،

دلم تنگ است.

برف می بارد،

دلم تنگ است.

بهار می شود،

دلم تنگ است.

 

یک نفر دلتنگ است.

 

 



تاريخ : شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٦ | ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()