دیوانگی

دمپایی هایم را لنگه به لنگه به پا می کنم

روی لبه ی پنچره می شینم و به عبور آدم ها در خیابان نگاه می کنم

چند شاخه گل به دست گرفته ام و هر کسی از زیر این ساختمان پنج طبقه می گذرد سلامش می دهم و لبخند می زنم

گاهی مردی سر بلند می کند و گاهی زنی به ترحم لبخند پس می دهدم

اما آن قدر عاقل شده ام که هیچ کس دیگر به من نمی گوید دیوانه

/ 3 نظر / 15 بازدید
رضا کاظمی

رسیدن به خیر [لبخند]

ندا

عزیــــــــــــــزم ! [ماچ] به به سارای گلم برگشته ، اسب چوبی شو غبار روبی کرده ! چه برقی م میزنه اینجا. ببخشید زودتر نیومدم سر بزنمت همیشه که بعد یه مدت طولاااااااااانی میای خبرم می کنی برا همین عادت کردم[قلب]