شاید گاهی باید!

شاید؛

گاهی باید شعری بگویم،

شعری برای تو،

شعری که واژه هایش را با شوق در آغوش می کشد.

گاهی باید نغمه ای بخوانم،

نغمه ای به یاد تو،

نغمه ای که نه غم، اساره ی شادی هاست!

گاهی که از خستگی راه،

با صد هزار چکاوک امید

و لبخندی بر لب،

به خانه می آیی،

باید،

استکانی لبریز و لب سوز

از واژه های قند پهلو برایت بیاورم!

just a cup of tea!

/ 3 نظر / 15 بازدید
پنجره چوبی

چقدر می چسبد که آدم خسته از راه برسد و با این واژ های قند پهلو استقبال شود مخصوصا اگر پدر باشد یا مثل این تصویر باستانی،همسری (البته این آقایی که من در تصویر می بینم انگار سالهاست که سرکار نرفته و همچین غبار خستگی روی چهره نداره) البته می دانم که مثل همیشه نتوانستم استنباطی که خودت از نوشته ات داشتی را من هم داشته باشم، و لابد موجبات شادمانی شما را فقراهم کردیم [نیشخند]

پنجره چوبی

ضمنا پنجره چوبی هم بالاخره تازه شد امید آنکه دوباره بحران زده نشود در این شب های سرد پاییزی[نگران]

نیما

قشنگ... بهترین واژه که برای این شعر دارم سلام خوبی؟ این روزها حال قوی تری دارم(دقیقا قوی تر) ولبخندی بر لب به خانه می آیی