پروانه/ آهنگ عادت شادمهر/تکرار/ پنجره/ویندوز/ابی/هنوزم میشه/این مردم نازنین!

از وقتی رسیدم خونه مثل پروانه ای ام که توی ظرف شیشه ای  سس مایونز حبس شده و هی بال بال می زنه و درست مثل همون پروانه که انگار نمی بینه دو تا چشمای سر اون دستی که گرفتتش چه برقی داره وقتی بال بال زدنش رو می بینه، منم برق هیچ چشمی رو نمی بینم. اما برق بی قراری رو حس می کنم، صاعقه ای که وقتی می زنه، به تکرار پناه می برم؛ تکرار رنگ ها، تکرار واژه ها، جمله ها، ترانه ها، کتاب ها، تکرار صداها، نت ها، آهنگ ها. مثل امروز که فهمیدم از دفتر تا خونه یعنی چند بار آهنگ عادته شادمهر!

اتاق تاریکه، اتاق بی پنجره س، فقط کامپیوتر روشنه، کامپیوتر پر از پنجره س. یعنی اولش نبود، اما وقتی دیدم دلم گرفته، وقتی بی قرار نفس کشیدن میشم، میرم سراغ تکرار پنجره ها!  درایو F ؛ سارا ؛ مای وردز/ نیو فلدر پنج -  ابی – شب نیلوفری - ویندوز مدیا پلیر:

با اینکه دارن سیاه پوشا

از توی شط کوچه ها

جمع می کنن ستاره های پر پرُ

با این که دارن عزا دارا

از زیر آوار و جنون

در میارن کفترای خاکسترُ

با اینکه بوی تفتیش و خون، پیچیده توی قصه ها

با اینکه صدای انفجار، مرثیه خونه همه جا، همه جا، همه جا.......

هنوزم می شه قربانی این وحشت منحوس نشد

هنوزم میشه تسلیم شب و اسیر کابوس نشد

میشه باز سنگر از ترانه ساخت و به غراب سر نسپرد

هنوزم میشه عاشق شد و از ستاره مأیوس نشد

 

با این که داس دلهره، گردن این دقیقه ها رو می شمره

با این که آینه از شب و گریه پره

با این که توو ماهتاب و آب، صدای کوچه است و شتاب،

با اینکه توو پستوی ذهنِ همه کس

رد گریزِ و قفس، قفس، قفس .....

هنوزم میشه قربانی این وحشت منحوس نشد

هنوزم میشه تسلیم شب و اسیر کابوس نشد

می شه باز سنگر از ترانه ساخت و به غراب سر نسپرد

هنوزم میشه عاشق شد و از ستاره مأیوس نشد

 

(آهنگ سه بار دیگر تکرار می شود)

(همزمان سارا صفحه ی ورد رو باز میکنه، چند کلمه ای رو تایپ می کنه، کمی فکر می کنه و بعد انگشت اشاره رو می ذاره روی دکمه ی بک اسپیس تا صفحه دوباره سفید سفید می شه. مثل اولش. و این کار رو چندین بار تکرار میکنه بعد بدون اینکه هیچ جمله ای نوشته باشه، صفحه رو می بنده)  

(سارا کتابی رو به طور اتفاقی انتخاب کرده و مشغول خوندنشه)

 

دست راستم موس رو حرکت میده، و روی نمایه ی ورد کلیک می کنه، برای اینکه کتاب بسته نشه، انگشت اشاره ی دست چپم رو بین صفحه ی بیست و شش و بیست و هفت کتاب "این مردم نازنین!" –  رضا کیانیان ، قرار دادم:

از شوهرانی که همسرشان را کتک می زنند، متنفرم. از پدر و مادرانی که کودک شان را می زنند همینطور. از کسانی که قدرت دارند و از قدرت شان برای زور گفتن استفاده می کنند حال ام به هم می خورد. چون منطق ندارند. چون از زورشان که به طور طبیعی بیش تر است سوء استفاده می کنند.

وقتی این جمله ها رو تایپ می کنم کل ماجرای این خاطره رو می دونم. گرچه تا پایان کتاب کلی برگ باقی مونده. ماجرا از این قرار بوده  که آقای کیانیان برای شکایت از یک مزاحم تلفنی به دادسرا مراجعه کرده بودن و در اونجا دو اتفاق جالب رخ داده که با شماره ی 1 و 2 مشخص شده.جمله های بالا مربوط به ماجرای شماره ی یک بود؛ ماجرایی که به طور نمادین می تونه حرف های زیادی برای گفتن داشته باشه؛

زنی که از شوهرش به دادسرا شکایت کرده و شوهر آقای کیانیان رو می بینه. زن به آقای کیانیان علاقه ی زیادی داره، این رو شوهر می گه، وقتی از آقای کیانیان می خواد که وساطت کنه ماجرا ختم به خیر بشه. آقای کیانیان در اون لحظه که قبول می کنه نمی دونه  زن کتک خورده، آقای کیانیان وقتی می بینه زیر چشم زن کبوده، و مرد دست بزن داره، خیلی ناراحت می شه. به زن پیشنهاد می کنه از شکایتش به شرط گرفتن حق طلاق صرف نظر کنه، چون می خواد ماجرا ختم به خیر بشه، چون می خواد زن دیگه کتک نخوره.

رضا کیانیان؛ درست مثل استاد مکری، مهارت رام کردن روح سرکش یک اسب رو داره. گر چه تا حالا فکر می کردم این توانایی محدود می شه به بازی ها، عکس ها، و یا صدای عجیبش که بسیار دوست می دارم، اما امروز فهمیدم که در قلمش هم این مهارت رو داره. این رو با خوندن همین چند صفحه ی اول حس کردم، از این آرامشی که در ذهنم حاکم شده، از اینکه بلند شدم و چراغ رو روشن کردم، از اینکه روی دیوار عکس دو تا پنجره کشیدم، روز – شب، از اینکه توو آسمون شب ها ماه هس، ستاره هم هس. از این صدای موج ملایم دریای جمله ها که آروم آروم رسید به ساحل اسب چوبی J

 

/ 12 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ندا

" از این موج ملایم دریای جمله ها که آروم آروم رسید به ساحل اسب چوبی " [بغل] دوستت دارم امیلی دیکنسون من ! خیلی قشنگ و پر هیجان بود این متنت . واقعا با هیجان خوندمش . با تموم حرکتای خودم که اگه منم سارا بودم اونطوری رفتار می کردم . چه کتاب جالبی داره رضا کیانیان بزرگوار با چه اسمی ... به نظر منم همیشه مردم ما نازنین هستن . با همه ی مخلفاتشون ! یادم باشه بخونم این کتابو بعضی آدما با اینکه نویسنده نیستن اما چیزایی می نویسن که به درد دنیا- آخرت بشریت می خوره از بس زندگی و انسانیت و روح و حس توی حرفاشون هست . بس که درکشون به موقع و متناسب بوده توی فراز و فرودهاشون ... انگار اینم از اون کتاباس یه تشکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر بلند بالا از سارا بابت معرفی یه کتاب خوب دیگه[ماچ][ماچ] ....... اون ترانه ی ابی رو نشنیدم اما از متنش خیلی خوشم اومد . می ترسم اگه گوش کنمش آهنگش طوری باشه که روحم خیلی سنگین بشه [دلشکسته] ....... امان از اون چشمای بی قرار پشت شیشه با اون حس مالکیتش[رویا]

ندا

این عکس جدیده ی پروفایــل هم خیلی قشنگه نکنه صاحاب این عکس هم مث اون دختر خوشکله ی قبلی چن تا عکسشو داده به سارا خانوم ؟؟ [چشمک] اون کشتی ه که داره توی عکس از دور میاد ...؟ خوب ؟ اون من توشم . دارم میرم دریانوردی ( به یاد بچگیام که اصن خوابشو هم نمی دیدم که ممکنه دریا زده بشم [گریه][افسوس]

رضاکاظمی

خوندمتون خانم سارا برای عامیانه - کوچه بازرای - گفتاری نوشتن، رعایت یک سری نکات ریز متن رو شیرین تر و موسیقایی تر میکنه... هنوز میشه قربونیه این وحشت منحوس نشد.../ بماند که جاهایی رعایت ِ وزن عروضی نشده... و استفاده از «غراب» در ترانه ای ساده و صمیمی کمی غریبه، نه؟ ممنون. تلاش خیلی خوبی بود. استفاده کردم

ندا

آره من فهمیدم این دوتا یکی ن ولی چرا انقده ایفتیضـــاح نوشتم که حالا خودمم فکر می کنم اون موقع نفهمیدم یکی ن؟ [نگران]

ندا

سارا من حدود 10 دیقه دیر رسیدم کامنتات هنوز داغن [پلک]

ندا

حالا که بیشتر نیگاش می کنم می گم ااا واقعا هیلاری جون دافه ها خیلی دوسش دارم..... فیلم Kelly رو هم یادمه ، دوسش دارم آخ که من چقده این برادران پاکدل رو می دوستم به خصوص حسین پاکدل رو [قلب] چرا من این نایس ساسی مانکن و یادم نیسش؟ نه که حالا ساسی گوش کنم من !!! برم همون مهدی مدرس گوش بدم بعد عمری ![نیشخند] آره سیندرلای هیلاری رو خودت بهم دادی ش که منم خیلی سیندرلا رو دوس دارم هرچی ازش بگیم کمه ( تایید سارا به مقدار کافی )[چشمک] شب خودتم به خیر [ماچ]

سهیل

سلام. به امید روزهای سرشار از آزادی

رضاکاظمی

به خودتون مبارک باشه[عصبانی] شکلک دونی تون اشکال داره، من یه چیز دیگه زده بودم، عصبانیش کرد!

میرزایی

سلام دوست عزیز وبلاگ سکسکه های یک مست با ساعتی که زنگ زده همه زنگ هایش را زده ؟ اعترافات گالیله یک بداهه برای سه نفر تبیین اجمالی " مرکب حرکت" و یک چهارپاره ی مرکب بروز شد چشم قفقاز ترکمن گیسو! اسب بر کشته های من مدوان خنجر ابروان خونی را توی زخمم غلاف کن بانو نثر در بیهقی پریشان بود منتظر حرف هاتان می مانم ناد علی شهرام میرزایی

پل عابر پیاده

همیشه این طرز نوشتن رو دوست داشتم و دارم اعتقاد دارم برای اینگونه تصویر سازی ها قلم خوبی می خواهد بهت تبریک می گم