در جستجوی جعبه سیاه:

اولین بار که در خبرهایی که چندین سال قبل از تلویزیون پخش می شد، اسم جعبه ی سیاه را که شنیدم، با همه ی عالم بی خیالی و سرخوشی که غرقش بودم اما هنوز شگفت زدگی ام را به خاطر دارم از جستجوی مردمان، برای یک جعبه ی سیاه ناقابل! یادم می آید که اولش خنده ام گرفت، انگار اخبارگو جمله ای را اشتباها خیلی با اعتماد به نفس گفته باشد، و اینکه هر چه منتظر بودم پوزش بطلبد، خبری از پوزش نبود، یادم می آید آن وقت ها چقدر اخبارگوها اشتباه می گفتند مطالب را و هی پوزش می طلبیدند از ما! و این خودش سوژه ای بود برای شبکه های تلویزیونی که اگر با انگشتان دست تعدادشان را نشان می دادی یک V (دو تا) بود به نشانه ی صلح در آن ایام جنگ که هی آژیر می زدند و هی برق نبود و هی ترس بود و مخملباف بهترین و دوست داشتنی ترین فیلم ساز مردمش بود، بایسیکل ران را ساخته بود آن زمان که من هنوز دوچرخه سوار می شدم در کوچه ها، از اسم بایسیکل ران خوشم می آمد، هنوز هم از اسم فیلمهایش خوشم می آید. و شاید هنوز از خود فیلم هایش، اما زیاد این جمله را پررنگ نمی نویسم. چون خیلی وقت است، فیلمی مثل آن وقت ها ندیده ام و قول هم نمی دهم که تا آخر حوصله ی دیدن چنان فیلم هایی را داشته باشم؛(فیلم هایی بی رنگ و کنایه ای و پر از بغض و غم و کهنه و همیشگی! همیشگی یعنی دردی که تا قیامت هم با بشر می ماند انگار، انگار هیچ وقت فقر تمام نمی شود، دولتمردان خوب به سر کار نمی آیند، ظلم و تبعیض، جهانی می شود.همیشه تفاوت طبقاتی در چشمان بی رنگ کودکانی دیده می شود، زنی سر زا می رود، کودکان کار به دنیا می آیند، هشت زندگی شان بی آنکه بدانند چرا همیشه در گرو نهی باقی ست تا بمیرند و بعد از آنها نوه ها و نتیجه هایشان. مردی زن و بچه اش را رها می کند و هیچ وقت دیگر نمی آید و ... نمی دانم چرا از آن همه کنایه و کهنگی های همیشگی این تصاویر به ذهنم می آید شاید این ها را هم در آن فیلم ها دیده ام) یادم می آید مامان و بابا فیلمهای مخملباف را خیلی دوست داشتند، و آن فیلم را با تمام غمش روی پرده ی سینما دیدیم. فیلم را خوب یادم نیست اما. ولی هر بار که به مخملباف فکر می کنم؛ بعد از آن مستندی که زمانی روی وی اچ اس دست به دست میان فامیل می گشت و چقدر صمیمانه و متواضعانه بود و چقدر راحت حرف می زد! اما ناراحت بود ! و هنوز بعضی جمله هایش را به یاد دارم و آخرش این ابهام باقی ماند که از زنش هیچ نگفتند، یاد این جمله می افتم: "اونایی که جورابای لنگه به لنگه دارن خوش اومدن ، اونایی که زنای لنگه به لنگه دارن خوش اومدن" این دیالوگ ی آدم موجی بود در فیلم عروسی خوبان، انگار این جمله برایم مختصر و مفید یعنی مخملباف. آدمای موجی رو شاید فقط توی فیلما دیده باشیم ، که وقتی هر صدای مشابه به اصوات حین جنگیدن که لابد در جعبه ی سیاه ذهنشون ثبت شده، می شنون خاطراتی رو به تصویر می کشه که حالشونو دگرگون می کنه. شاید حتی تصویر عبور سریع هواپیمایی نظامی که هدف دشمن قرار می گیره و توی هوا منفجر می شه! یعنی از جعبه ی سیاهش چیزی هم باقی می مونه؟ در این عالم هر آدمی خلبان هواپیمای شخصیشه ، و هر هواپیمایی هم لابد ی جعبه ی سیاه داره. که تا ابد نگه داره، تمام اتفاقات و علل و اسباب هر سقوط و هر نقص و اشتباهش رو. حتی اگه خود خلبانش هم از کلیات ماجرا بی خبر باشه! یا حتی بدونه ولی نخواد به روی خودش بیاره. مثلا نخواد قبول کنه که فقط و فقط خودشه که مسئولیت پروازش رو به عهده داره. همه ی این حرف ها از اون خاطره ی خبری که شنیده بودم در کودکی شروع شد، اما حالا مهمترین قسمت خبر رو به یاد ندارم! یعنی یادم نمی آید آن جعبه ی سیاهی که همه در جستجویش بودند و من در پی فهمیدن همان عنوانش ؛ جعبه ی سیاه !!!، مات مانده بودم، متعلق به کدامین سقوط بود؟ و در نهایت چه شد!

/ 5 نظر / 12 بازدید
سارا

چامسکی (زبان شناس و ریاضیدان) معتقده آدما به طور ذهنی چیزی شبیه جعبه ی سیاه دارن البته او اسم وسیله ی یادگیری زبان رو براش انتخاب کرده یعنی ما به طور غریزی با توجه به این وسیله ی ذاتی می تونیم درست یا غلط بودن جمله ها و واژه ها رو تشخیص بدیم.حتی اگه هیچگونه آموزشی ندیده باشیم. اینم یجور جعبه ی سیاهه[لبخند]

حمید

تشبیه جالبی بود. منتها فکر می کنم خوندن این جعبه برای هر کسی خیلی امکانپذیر نیست. حتا جعبه سیاه خودش. فیلمهای قدیمی مخملباف رو خیلی دوست دارم. بزرگترین شاخصه هاش این بود که هیچکدومشون شبیه قبلی نبود و بیشتر اونها میخکوبت می کرد.

پنجره چوبی

تماشای آخرین فیلم آقای مخملباف بنام : فریاد مورچه ها توصیه میشود همینطور دیدن دوباره فیلم "هنرپیشه" هنوز دکوراسیون عجیب خونه اکبرعبدی تو اون فیلم رو از یاد نبردم

خرس قطبی

هاااااااااااااااااااااااا چقده خوشم میاد از یه چیزی که شروع می شه و رد پرواز خیالشو ، آدمش می گیره و بدون ترس پیش میره و چون نمی ترسه ، جایزه ی نترس بودنش اینه که پرواز خیالش اونو میاره می نشونه همون اول نقطه ی شروع ... که گرچه شروع کرده و هنوز انگار همون جاست ، اما دنیایی رو سیر کرده در همون شروع . مث کتابی که نه مث باقی کتابا ، چندتا برگه پشت سر هم سنجاق شدن ، که باید از هر طرف چند دسته برگه بهشون چسبوند . کتابایی که بعد دارن . دو بعدی نیستن. چند بعدی اند . اون وخ منم که مخملباف رو هنوزم به هر حال یه جوری عاشق هستمش ، اما از " فریاد مورچگان " ش خوشم نیومد که ! اما آیدامون می گه " ... و فلسفه " ش قشنگه . بعد اون مستنده اسمش چی بود سارا ؟ هان ... اگر چه سخته دیدن همه ی این غمگینی های بد موجود _ که عین واقعیتن . همه شون همیشه ی تاریخ بودن و فک کنم همیشه حتما خواهند بود . یادت بیاد اون قبطی هایی که با تنشون اهرام مصر رو ساختن ... اووووووووووه کی بود ؟ بیش از سه هزار سال پیش . اون وخ اعقاب همونان که به بهانه ای واهی دارن توی فلسطین ... تازه اینا یکی از هزاران هستند . خودت که بهتر می دونی

خرس قطبی

تو شاد و خوب و مهربون باش و گوشه ای از این سنگینی بار عذاب دنیا رو کم کن . شاید همه ی سوارای اسبای چوبی بتونن گرهی باز کنن ! این پست تاریخ پونزدهم رو داره .ولی من بعد اون تاریخم که میومدم ندیدمش ! نکنه مث وبلاگ منه که نمی تونم پستای جدیدمو ببینم !؟ ای به این پرشن بلاگ !