به نگاهم خوش آمدی!

دارم با خودم فکر میکنم اگه پرویز شاپور هنوز بود، یعنی از عالم واقعی نرفته بود، سری به این عالم مجازی می زد؟ یعنی به خصوص، میومد برای خودش یک وبلاگ درست کنه و شروع کنه به نوشتن؟ شروعه شروع که نه. خب معلومه که پرویز عزیز   شانزده سالگی های فروغ،‌ خیلی قبل از اینکه فروغ  شعری گفته باشد، شعر می گفت و داستان می نوشت. حتی بعد از شانزده سالگی فروغ هم می نوشت اما شاید خودش هم در وبلاگی که اگر برای خودش می ساخت؛ در قسمت پروفایل، قبل از هر چیز خود را همسر فروغ فرخزاد معرفی می کرد! کسی چه می داند. و نمی دانم چرا فکر می کنم شاید عنوان وبلاگش را می گذاشت : "به نگاهم خوش آمدی"! که یکی از کوتاه ترین کاریکلماتورهایش است.  

و وقتی می گم کاریکلماتور و چهره ی ریزنقش پیرمردی رو به یاد میارم که صورتش در نقاب انبوه ریش های سپیدش پنهان بود؛ و قسمت باقی مونده ی سرش هم به زیر کلاه، طنین "اجی مجی لا ترجی"ای  رو بی اختیار در مجرای هر دو گوشم می شنوم. و به ناگاه معجزه ی تبدیل تصویری کاریکاتوری به کلمات. کلمه هایی از جنس شعر، از جنس فلسفه،‌ از جنس مردم جامعه، که هم می خنداندم و هم می گریاند! با قلم پیرمردی که جوانی اش را بی آنکه بدانم کیست، در گوی شعله ور تیله ی چشمانپر فروغ اش می دیدم که می سوخت، وقتی دبیرستانمان تعطیل می شد و هزاران دختر شانزده ساله و بیش و کم بیرون می زدند و خیابان کسری را که خوانده می شود کسرا سورمه ای رنگ می کرد.

با آنکه در دوران راهنمایی بارها و بارها انشاهایم را با وام گرفتن از این کاریکلماتورش که آن روزها با اندک تغییری همیشه از انشایی به انشای دیگر راه می یافت: "خودنویسم را از سیاهی شب پر می کنم و از سپیدی صبح سخن می گویم"  آغاز کرده بودم، و با آنکه در بین دوستانم تنها کسی بودم که از رابطه ی این دو اسم یعنی "فروغ فرخزاد" و "پرویز شاپور" در حد بیوگرافی های مکتوب موجود، اندکی می دانستم، اما به مدد رسانه های مرده پرست، تا آن لحظه که دبیر ادبیاتمان، پرده از راز بزرگی در زندگی ادبی ما برداشت  تصویری از او ندیده بودم!

تنها تصویری که من از او دیده بودم تا آن زمان، پیرمرد کوتاه قدی بود با ریش های بسیار که بیش از بلند بودن، انبوه بود و همزمان وقتی مدرسه ی ما تعطیل می شد،‌ گویی به تجویز پزشک معالجش،‌ با مشایعت مردی نسبتا جوان که بعدها دانستیم همان کامی یعنی پسرش بوده است، باید به پیاده روی نیم روزی اش بپردازد. آرام آرام گام برمی داشت و به هر سلام ما با مهربانی بسیار و صدایی آرام تر پاسخ می گفت. و در نگاهش همیشه برقی بود که به قدر یک پسربچه ی بازیگوش شیطان نشانش می داد و هنوز بعد از گذشت بیش از ده سال از آخرین باری که دیدیمشان در حلقه ی مریدانش که بیشتر از وضع ظاهری شان بر می آمد دانشجویان رشته ی هنر باشند تا ادبیات، آن برق خاموش نگشته در خیالم.  

 پیرمرد خیابان کسری

کاریکلماتور همان طور که از ظاهرش پیداست ترکیبی است از کلمه و کاریکاتور،‌ البته این عنوان را احمد شاملو در زبان فارسی ابداع کرده اند،‌ نه خود مرحوم شاپور. و آن احتمالا وقتی بوده که جملات کاریکاتورگونه ی شاپور خلاقیت ادبی وی را قلقلک داده است و این واژه آفریده شد.

/ 11 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

و عنوان این پست هم یکی از کاریکلماتورهای پرویز شاپور بود که در بر دارنده ی روح شاعرانه ی شاپور به مفید ترین و موجز ترین بیان بود.

پابرهنه تاماه

دعوتت خیلی رسمی بود . هول شدم . بذار از شوک دعوت به این رسمی ای دربیام ، بعد می خونمش[لبخند]

پابرهنه تاماه

دعوتت خیلی رسمی بود . هول شدم . بذار از شوک دعوت به این رسمی ای دربیام ، بعد می خونمش[لبخند]

پنجره ای چوبی

اسفند گذشته تلویزیون بی بی سی فیلم مستندی از زندگی فروغ پخش کرد.اونجا در کنار فروغ پرده از شخصیت پرویز هم برداشته شد.راستش من اونجا بیشتر دلم برای پرویز سوخت ،تا فروغ! پرویز مثل فروغ عاشقانه همسرش رو دوست داشته ولی رفتارهای خارج از عرف فروغ مجبورش کرد تا در "عین عشق" از همسرش جدا بشه.تصمیم خیلی سختی ست و میتوان درک کرد چه رنجی رو تحمل کرده.... کما اینکه فروغ در ادامه سرنوشتی مهیج تر و پر فراز و نشیب تر از پرویز داشت و پرویز عاشق ، گوشه گیری و انزوا پیشه کرد و تنها سهمش از عشق ،نظاره از دور بود. حتی ظاهرا هیچ وقت ازدواج هم نکرد. راستی این خانومه چه نایسه

پنجره چوبی

من حدس میزنم اون روزا ادبیات رایج خیلی رسمی تر از الان بود(بغیر از ادبیات مجله جوانان و زن روز و ....) واسه همین قلم پرویز شاپور چنین صاحب سبک شده ولی الان حتی مقامات مملکتی مان هم کاریکلماتور بکار می برند مثل آقای کروبی یا لاریجانی (و البته بشرطی که کاریکلماتور رو گونه ای از طنز حساب کنیم) در دنیای وبلاگ هم بنظر من آنی دالتون هم تقریبا استاد کاریکلماتور است در مطبوعات هم نوشته های میلاد تهرانی کمی، البته از نوع تلخش

پنجره چوبی

میبینی؟ واسه فروختن چندتا سی دی و دی وی دی دلشون واسه ما تنگ شده

پابرهنه تاماه

خوندمت. مطلبت رو با نثر قرص و محکمی نوشتی و این یعنی خیلی خوب. دستت درد نکنه[لبخند]

آنسوی مه در مالزی

آدرس ما رو جائی نگهداری کن بدرد خودت یا دوستان و آشنایان می خورد. ما شرکت بزرگی تشکیل داده ایم و در خدمت هموطنان هستیم وبلاگتان خیلی زیباست

خرس قطبی

چقد قشنگ نوشتی دوس جون [بغل][قلب] خوشبحالت که دیدیش کاش سلام منم بهش می رسوندی. منم با خوندن " فروغ جاودانه "‌از فروغ خوشم اومد و ... رابطه شون برام جالب و ناراحت کننده بود همیشه [دلشکسته] خیلی خیلی خوشم اومد ایشالله زمان نوشتن اون چه که می خواستی هم فرا می رسه[نیشخند][چشمک] موفق و شاد باشی [گل][گل][گل]

سهیل

من وقتی که برای او همایش برگزار کرده بودند رفتم و از او شنیدم.