بوی چوب باران خورده ...

گرچه این باران و این رگبارهای پراکنده عجیب مثل هوای دلتنگی است،

اما بوی چوب باران خورده، انگار دلتنگی را از یاد آدم می برد.

بوی آشنای مبهم عجیبی است، مثل ابهام سایه ها، مثل عجیبی قانون آینه!

مستت می کند، هم زمان را گم می کنی هم مکان را.

به خودت که می آیی هنوز تلو تلو می خوری، مستی، گیجی.

داری می افتی که دستی از تووی آینه بازویت را محکم می گیرد،

نمی شناسی اش، می خواهی به سمت دیگر بروی، می خواهی بازویت را از دستش رها کنی

نگاهت می کند، نگاهش نمی کنی

لج که می کنی، دستانش لجباز تر می شود

و این بار هر دو بازویت را چنان می گیرد، تا اسیر شوی.

بغض می شوی، اما اسیر نه!

تقلا می کنی، اما التماس نه!

دستانت مشت می شود، برای کوبیدن به در رهایی، ضربه هایی بی هدف در هوا.

مشت هایت را می بینی که بیهوده در آینه به این سو و آن سو می روند، بی آنکه متعلق به تو باشند.

دستانش را می بینی که به سمت گردنت، برای خفه کردنت، بالا و بالاتر می آید.

فریاد می شوی، در عالمی که دانشمندانش هنوز قانون اصوات را اثبات نکرده اند!

بلند بلند می خندد،

خنده اش در دالان آینه می پیچد، گردباد می شود،

دل آینه می لرزد،

نعره اش؛ رعد و برق می شود، تگرگ می شود،

دل آینه می شکند!

چشم آینه می بارد!

بارانِ آینه می بارد تا از هر دانه در دل زمین هفتاد آینه- گیاه برویاند.

زمین پر می شود از آینه!

پر می شود از آینه- پیچک ها و آینه- نیلوفرها که رقص کنان قامت درختان را دور می زنند.

زمین پر می شود از تو

تویی که رهایی؛ مثل پروانه ها، مثل کفشدوزک ها، مثل آواز!

تویی که آشنایی؛ مثل بوی چوب باران خورده!

 

/ 12 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ندا

سلام سارا جووووووووووونم [بغل][ماچ] خوبی ؟ آخی ی ی ی .... اسب چوبی آپ کرد و ما رو از دل گرفتگی در آورد ( من زحمت خودمم میدم به اسب چوبی جان ) [پلک] چقده از این متنت خوشم اومد .... وقتی بوی چوب بارون خورده رو می خوندم همش ناخودآگاه بوی خاک خیس می خورد به ذهنم ... اون وخ از اون تغییر و تحولات توی آینه خیلی خیلی خوشم اومدش خیلی حس قوی ای بود آفرین خیلی خیلی خوب نوشتی خوشبحالت که هم قدرت خلاقیت و هم انتقالشو داری شاد و پیروز باشی و عید و همه ی روزات مبارک دلم خیلی برات تنگ شده [نگران] [گل][گل]

الهام

[گل] هلال عید می بینی ومن پیوسته ابرویت مبارک باد بر تو عید و بر من دیدن رویت [گل]

سارا فلاح

دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری زندگی همین است![گل]

سهیل

سلام روزهای خوشی در پیش داشته باشید

نیما

سلام سارا حرف هات... حرفات همون چیزی بود که میخواستم بشنوم... مرسی مرسی مرسی... بهترم... ماجرا تازه شروع شده... من دارم میرم که وقتی برگشتم اون چیزی که باید برگردم... 2 خصلت بد... صداقت بیش از حد منطق زیاد از حد... من درست بر میگردم...اما اون برمیگرده؟ درست بر میگرده؟

نیما

این پستت بدجور به حال این روزهای من می خوره... خیلی قشنگ بود... و ما دوره میکنیم شب را روز را هنوز را...

پنجره چوبی

چقدر تصویر زیبایی بود،نه اینکه دیدن تقلا کردن در آینه و در دستان او خفه شدن زیبا باشد نمیتونم حسم رو منتقل کنم فقط میتونم بگم خیلی خوب تصویر کرده بودی این متن رو تا حالا چند بار خوندم و هر بار مفاهیم جدیدی درونش یافتم و هر بار با خودم گفتم شاید منظور تو این نبوده،و جالب همین است که میتوان بارها و بارها از روی این نوشته برداشتهای گوناگون داشت مثل غزل های حافظ موفثق و منصور باشی چوبی عزیز

کاوه سلطانی

از زبان پیش رونده اش که پر از فعل بود و حرکتهای سریع لذت بدم. من هم شعری نوشته ام که اتفاقا بوی چوب باران خورده می دهد